خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اوج سواد کودتا چیان!!

down with english

بسم الله الرحمن الرحیم

در تاریخ معاصر ما سیزدهم آبان یادآور سه حادثه است. در نخستین از این رویدادها امام خمینی از ایران تبعید شد و نهضت در فترتی سیزده ساله فرورفت. رژیم شاه پس از به دست آوردن چنین نتیجه‌ای باید خود را شماتت کرده باشد که چرا این راه حل ساده را پیش از آن به کار نبست. یک قیام بود و یک امام که وقتی از صحنه دور شد دیگر چیزی از شور تحول‌خواهی باقی نماند. آیا به راستی امام خمینی در حرکتی که آغاز کرد تنها بود؟ هرگز چنین نبود، زیرا هرگز چنین نیست که یک فرد بتواند به تنهایی در صحنه جامعه تحولات نمایان ایجاد کند. پیروان او بسیار بودند، اما آنان شبیه به یارانی نبودند که سال‌ها بعد پیرامونش را گرفتند، آن زمانی که گفت «رهبر ما آن طفل سیزده ساله است …»

دومین سیزدهم آبان روز رهبران سیزده ساله است؛ دانش‌آموزانی که برای تظاهرات در محوطه دانشگاه تهران گرد آمده بودند و مورد یکی از سبعانه‌ترین کشتارها قرار گرفتند. تجربه رژیم از حوادث دهه چهل بود که موجب چنین حرکات خونینی شد. تصور بر آن بود که اگر با همان قاطعیت گذشته عمل کنند از نو به همان نتایج خیره‌کننده دست می‌یابند، حال آن که زمینه اجتماعی کاملا تغییر کرده بود؛ زمین تغییر کرده بود و زمان تغییر کرده بود و مهمتر از آن جان انسان‌ها تغییر کرده بود. دیگر حکومت شاهنشاهی با یک امام تنها روبرو نبود. این بار کسانی گرد او جمع شده بودند که شاید به اندازه پدرانشان او را نمی‌شناختند یا سخنانش را نشنیده بودند، اما به اندازه امام خود شور در سینه داشتند؛ آنها همچون پدرانشان برای به راه ‌افتادن لازم نبود که پی‌درپی شماتت شوند.

درباره سومین سیزده آبان بسیار گفته شده است، تا جایی که بعید است کمترین اطلاعی از آن ماجرا ناگفته مانده باشد؛ از جمله آن که در این رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. ظاهرا این دانشجویان بودند که خود را پیرو خط امام می‌خواندند، اما در واقع این امام بود که حرکت آنان را دنبال نمود. قطعا هیچ‌یک از رهبران و فرماندهان انقلاب در شکل دادن به آنچه در این روز اتفاق افتاد نقشی نداشت. حتی خود دانشجویان تصور می‌کردند بعد از چند روز حادثه تمام می‌شود و به خانه‌هایشان باز می‌گردند. ولی امام این رویداد را پیگیری کرد و آن را انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول نامید. تنها امامی که درد یک سکوت سیزده ساله را چشیده باشد می‌داند که جامعه‌ای شکل‌یافته از چوب‌های فرمانبر و خشک از خود جوششی ندارد و حیات پاکیزه‌ای ندارد. او مردم را رهبر می‌پسندید، زیرا می‌دانست که گذر از یک گردنه تاریخ برای سعادت هیچ ملتی کافی نیست. آنان باید از چنان خودانگیختگی و بصیرتی برخوردار شوند که در هر عصری و نسلی بتوانند راه را از بیراهه بشناسند و بپیمایند. مردم ما امروز رهبرانند و این همان آرزوی بزرگی است که امام برای آنان داشت. او ما را دعوت ‌کرد به سوی آن چیزی که ما را زنده می‌کرد.

آنک سیزدهم آبان، این سبزترین روز سال دوباره از راه می‌رسد. آیا امروز قابل‌تصور است که حرکت مردم بر اثر بازداشته شدن همراهی از همراهی خاموش شود؟ اگر اینگونه باشد دستاوردهای چهل و پنج سال تاریخ معاصر خود را از دست داده‌ایم، و اگر چنین نباشد این نشانه‌ای از ریشه‌های انقلابی ماست. ما به اتکای این ریشه‌هاست که سبز شده‌ایم، ریشه‌هایی که اگر از آنها دور شویم به همان چیزی تنزل خواهیم کرد که مخالفان مردم آرزو می‌کنند. به این خاطر است که جا دارد با هر تلاش افراطی در این جهت برخوردی احتیاط‌آمیز داشته باشیم.

حرکت ما از واگذار کردن اسلام به جبهه خرافه‌پرستان و سپردن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان، از ناچیز شمردن میراث و میوه مبارزات یک‌صدساله مردم ایران و جایگزین کردن آن با تصوراتی گنگ، و از جدایی و بیگانگی نسبت به ریشه‌های تاریخی‌اش نفع نمی‌برد، و اگر برخی دولت‌های بیگانه بر ترویج چنین تمایلاتی اصرار دارند شاید در این کار سودی ملاحظه می‌کنند. آنها اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله می‌نشینند و به همان مقدار آزادی و توسعه سیاسی که در کشورهای همسایه‌ وجود دارد برای ملت ما قناعت می‌کنند و در این قناعت قابل سرزنش نیستند. این ما هستیم که اگر مصالح خود را به درستی تشخیص ندهیم باید ملامت ‌‌شویم.

این روزها هر نگاهی که به نگاهی می‌افتد از پیروزی می‌پرسد. کی به آن می‌رسیم؟ چه چیز ما را به آن می‌رساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پیش می‌اندازد؟ و چه چیز آن را کمال می‌بخشد؟ تمامی وجود ما دعا و سوال است و وعده خداوند که فرمود هر آنچه مسئلت کنیم مقداری از آن را اجابت خواهد کرد. و آتاکم من کل ما سالتموه. (و از هرآنچه از او خواستید به شما داد). همین که خواسته‌ای در جامعه متولد می‌شود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند و دولت‌ها تنها می‌توانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند.

آیا ما هم می‌توانیم بر این مقادیر اثر داشته باشیم؟ آری. المعروف بقدر المعرفه؛ انسان‌ها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش می‌گذارند در خور نیکویی‌ها قرار می‌گیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنج‌های خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهره‌مند شده‌اند.

راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان می‌دهد که ما تا انتها بر سر خواسته‌های خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز می‌گشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز می‌کند. اگر برای قبول این حقیقت به مثال نیاز دارید به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان وقتی که آنان مناسبات بین‌المللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و از خردورزی و متانت کناره گرفتند می‌شد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای تاسیسات هسته‌ای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانه‌ها انجام آن را یک خبر مهم تلقی نمی‌کردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیت‌های هسته‌ای کشور ،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟ یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتح‌المبین نامیده شود؟

دولتمردان نه مشکلات جهان را حل کردند و نه بر حقوق تردیدناپذیر ملت خود تاکید نمودند، که با گشاده‌دستی از این حقوق عقب نشستند. آنها نشان دادند که حتی در تسلیم شدن و کرنش کردن افراط‌گرند. حتی اگر با تلاش دلسوزان از واگذاری دستاوردهای کشور در زمینه انرژی صلح‌آمیز هسته‌ای جلوگیری شود از عواقب افراط و تفریط‌های دولتمردان ایمن نشده‌ایم، زیرا رفتارهای آنان زمینه را برای اجماع بین المللی جهت اعمال تحریم‌ها و فشارهای بیشتر به ملت ما فراهم کرده است.

چیزی که ما می‌توانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک می‌کنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی‌اش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.

تاکید بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. با چنین راهبردی ما در تاریکی قدم نمی‌گذاریم و میراث‌های به جا مانده از مبارزات نسل‌های پیشین را به هیچ تقلیل نمی‌دهیم. و هر آنچه از آرمان‌ها و خواسته‌هایمان که جا بماند با زندگی‌های خود آن را به دست می‌آوریم، زیرا ساختار ظاهری هرگز تمام آن چیزی، بلکه قسمت اصلی آن چیزی نیست که در جامعه واقعیت دارد. بخش اصلی این واقعیت زندگی‌های ماست. دستگاه ظاهری می‌تواند فرزندان انقلاب را همچون تبهکاران دستگیر کند و لباس‌های تحقیرآمیز بر قامتشان بپوشاند و مردم می‌توانند با نگاهشان از آنان قهرمان بسازند و به آنان افتخار کنند. در این رودررویی کدامیک برنده‌اند؟ دستگاه ظاهری می‌تواند آنان را در دادگاه‌های نمایشی محکوم کند و نگاه مردم می‌تواند آنان را در پیشگاه وجدان خویش حاکم بداند. به راستی کدامیک از این دو در واقعیت جامعه حکومت می‌کنند؟ دستگاه ظاهری با برخوردهای توهین‌آمیز خود خانواده‌های آنان را سرافکنده و خوارشده می‌خواهد و نگاه‌های مردم آنان را در عین تلخ‌کامی‌هایی که می‌چشند سربلند می‌بیند. کدامیک از این دو نگاه بر احساس این خانواده‌ها چیره است؟ دقت کنید که تنها در نگاه مردم این همه قدرت وجود دارد و تا اینجای کار هنوز حرفی از دیگر توانایی‌های آنان نگفته‌ایم. دستگاه ظاهری می‌تواند برای این خانواده‌ها تنهایی و عسرت تدارک ببیند و مردم می‌توانند آنان را در آغوش بگیرد؟ به راستی کدامیک از این دو بر کار خود غالبند؟ دستگاه ظاهری می‌تواند دانشجویان غریب را به جرم ابراز عقیده از خوابگاه محروم کند و معیشت آنان را در تنگنا قرار دهد و شبکه‌های اجتماعی می‌توانند با حمایت‌‌های خود از آنان پشتیبانی کنند. تاثیر اقدام کدامیک از آنها بیشتر است؟ به راستی کدامیک از آنها قدرتمندتر است؟ بلکه اساسا تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این زندگی‌های ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا می‌بخشد. ما در چند ماه گذشته نه با شکستن این نظم، که با تغییر معنا دادن به آن از راه زندگی‌هایمان صحنه جامعه را تغییر دادیم. ما چه نیازی به شکستن این نظم داریم در حالی که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگی‌های خود به آن جهت می‌دهیم.

بعد از این نیز راه ما این است. در شرایطی که اصول متعدد قانون اساسی بتوانند بی‌محابا معطل بمانند حقیقت آن است که فرقی میان قانون خوب و بد وجود ندارد. ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار می‌آید اگر زندگی‌های ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ به همین ترتیب اگر این ساختار واجد اشتباهات و عقب افتادگی‌های واضح بود ما تنها در صورتی می‌توانستیم آن را اصلاح کنیم که نخست معنای آن را اصلاح می‌کردیم و این کار را با زندگی‌های خود انجام می‌دادیم.

البته بسیارند ملت‌هایی که این توانایی خود را به جا نمی‌آورند و ترجیح می‌دهند قدرت را به قدرتمندان وابگذارند. آنها در جامعه خود پیشوا نیستند، ولی مردم ما هستند.

سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند. این روز عزیز را به ملت ایران تبریک می‌گویم و برای گروهی از آفرینندگان این مناسبت که اینک در بندند و دیگر اسیران نهضت سبز از خداوند آزادی، شکیبایی و پاداشی متناسب با نیت‌های بلندشان آرزو می‌کنم.

میر حسین موسوی
منبع

سیاره السورن
iran khodro

رادیو فردا
اعزام یک هیات کوچک کارشناسی به مذاکرات چهارجانبه اتمی در وین، تعویق چندباره زمان از سرگیری مذاکرات پس از قطع جلسه اول به بهانه اعتراض به حضور فرانسه، مصاحبه همزمان متکی در تهران با هدف تحت‌الشعاع قرار دادن مذاکرات وین و همچنین خودداری از اعلام پاسخ قطعی به پیش‌نویس محمد البرادعی از جمله تلاش‌هایی است که تهران به منظور کاهش هزینه‌های اشتباه سعید جلیلی در ژنو صورت داده است.

در مذاکرات روز اول اکتبر در ژنو، سعید جلیلی، دبیر شورای امنیت ملی و رئیس هیات مذاکره‌کننده ایران، ظاهرا پذیرفته بود که ۱۲۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده داخلی برای مبادله با سوخت با غلظت بالاتر به خارج از ایران منتقل شود.

به نظر می‌رسد هدف اصلی جلیلی در «مذاکرات اتمی در ژنو» که به دنبال واکنش‌های تند جهانی به وجود مرکز دوم غنی‌سازی اورانیوم در ایران با عجله ترتیب داده شده بود، آرام ساختن فشارهای محیطی علیه ایران، من‌جمله از سوی مسکو، و کمک به ایجاد آرامش نسبی در نظام جهانی بود.
بعد از اعلام خبر وجود مرکز غنی‌سازی اورانیوم در فردو در ۱۶۰ کیلومتری تهران علاوه بر روسای جمهوری آمریکا، فرانسه و نخست وزیر بریتانیا، مدودف، رئیس جمهور روسیه، نیز طی بیانیه‌ای از ایران خواسته بود که «در مذاکرات روز اول اکتبر با نمایندگان گروه ۵+۱ ثابت کند که برنامه‌های اتمی خود را با هدف‌های صلح‌آمیز دنبال می‌کند». پیش از صدور بیانیه یاد شده، واکنش رئیس جمهور روسیه نسبت به خبر مربوط به مرکز غنی‌سازی فردو توام با «ابزار نگرانی جدی» بود.

به این ترتیب، جلیلی، در جو متشنج و ملتهب جهانی که علیه تهران ایجاد شده بود، قصد داشت با نشان دادن آمادگی کامل ایران برای همکاری در جهت رفع نگرانی‌های جامعه جهانی، آن گونه که رئیس جمهور روسیه نیز در پیامی رسمی خواستار شده بود، فشارهای فزاینده علیه جمهوری اسلامی را در آن مقطع کاهش دهد.

پیشنهاد مبادله بخش عمده ذخیره اورانیوم غنی‌شده ایران با سوخت مورد نیاز برای مصرف در رآکتور آزمایشگاهی تهران، در صورت پذیرفته شدن، می‌توانست تا حدود زیادی نگرانی‌های مشکل به وجود آمده در قبال برنامه‌های اتمی ایران را کاهش دهد.

نگرانی عمده جامعه جهانی از این بابت است که ۱۵۰۰ کیلوگرم اورانیوم با غلظت در حدود چهار درصد ایران، در صورت افزایش غلظت، می‌تواند ماده انفجاری لازم برای تولید تا سه بمب اتمی را فراهم سازد. حال آن که خارج ساختن آن از ایران، خطر استفاده احتمالی نظامی از آن را تا مدتی از میان خواهد برد.

ذخیره ۱۵۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده فعلی ایران در یک زمان چهار ساله تولید شده است. در شرایط فعلی ایران حدود هشت هزار سانتریفیوژ نصب شده را در اختیار دارد که از این تعداد ۴۲۰۰ واحد در نطنز فعال‌اند. ظرفیت کنونی غنی‌سازی اورانیوم ایران به طور متوسط روزانه تا حدود دو کیلوگرم است. به این ترتیب برای تجدید ذخیره کنونی، و در صورت فراهم بودن حجم کافی گاز اورانیوم (هگزافلوراید) برای غنی‌سازی، ایران نیازمند دو سال زمان خواهد بود.

مطابق پاره‌ای از ارزیابی‌ها، در صورت مبادرت به یک حمله نظامی وسیع علیه تاسیسات اتمی ایران که در ۱۷ مرکز عمده و ۱۵۰ مرکز فرعی سراسر کشور پراکنده شده‌اند دست یافتن ایران به ظرفیت بالقوه نظامی اتمی می‌تواند تا چهار سال به تعویق افتد. بر این اساس، خارج ساختن اورانیوم غنی‌شده کنونی ایران از راه مذاکره، در عمل می‌تواند ۵۰ درصد از نتایج محتمل یک هجوم گسترده و بسیار پرهزینه نظامی را در جهت خنثی ساختن آن چه خطر اتمی ایران معرفی شده، بدون هزینه تامین کند.

از این لحاظ، جامعه جهانی، من‌جمله روسیه، تلاش کردند با استفاده از التهاب ایجاد شده و در یک اقدام فوری و هماهنگ، از راه طرح پیشنهاد مربوط به خارج ساختن ذخیره اورانیوم ایران و مبادله آن با سوخت مورد نیاز رآکتور تهران، جمهوری اسلامی را در تنگنا قرار دهند.

تهران نیز که همواره مدعی غیرنظامی بودن برنامه‌های اتمی خود بوده، در برابر پیشنهاد مبادله اورانیوم غنی‌شده خود با سوخت اتمی، به‌ویژه در جو ملتهب ماه سپتامبر، چاره‌ای جز اعلام موافقت اصولی با پیشنهاد مطرح شده نیافته است.

اما آن چه ظاهرا در لحظه اعلام موافقت اصولی نمایندگان ایران با پیشنهاد واگذاری اورانیوم غنی‌شده خود و عقب‌نشینی در برابر فشارها مورد ملاحظه کافی قرار نگرفته باقی گذاشتن جای لازم برای چانه‌زنی‌های بعدی با هدف گرفتن امتیاز متناسب در مذاکرات بوده است.

اشتباه عمده زمانی صورت گرفت که ایران روز اول اکتبر در ژنو با پذیرفتن یک رقم مشخص، با واگذاری ۱۲۰۰ کیلوگرم ذخیره اورانیوم خود موافقت اصولی کرده و نحوه اجرای این تعهد را به مذاکرات بعدی (۲۱ اکتبر در وین) موکول کرده است.

در غیر این صورت چنانچه ایران به صورت کلی با مبادله مطالعه شده اورانیوم غنی‌شده خود با سوخت خارجی بدون اشاره به یک عدد خاص موافقت می‌کرد، می‌توانست در مذاکرات کارشناسی بعدی، حجم مبادله اورانیوم غنی‌شده خود را متناسب با سوخت مورد نیاز رآکتور بوشهر اعلام داشته و در نتیجه آن را به صورت محموله‌های کوچکتر و حداکثر تا ۲۰۰ کیلوگرم ارسال دارد.

در صورت ادامه اصرار نظام جهانی بر افزایش حجم محموله ارسالی، ایران می‌توانست به نسبت موافقت با افزایش حجم اورانیوم مبادله شده، به میزان امتیازهای متقابل مورد نظر خود بیافزاید.

این امتیازها می‌توانست و می‌تواند از جایگزینی اورانیوم تحویلی با مواد خام اتمی از خارج من‌جمله سنگ اورانیوم، کیک زرد و یا گاز هگزافلوراید که مورد نیاز ایران است و مطابق قطعنامه‌های کنونی شورای امنیت فروش آنها به ایران دارای منع قانونی است آغاز شده و تا لغو قطعنامه‌های شورای امنیت ادامه یابد.هدف متقابل ایران در لحظه پذیرفتن پیشنهاد گروه ۵+۱ در ژنو دائر بر واگذاری ۱۲۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده، دادن مشروعیت به ادامه غنی‌سازی اورانیوم در داخل و حل مشکل تامین مواد خام اتمی برای ادامه غنی‌سازی و فراهم ساختن قطعه برای سانتریفیوژها از مجاری قانونی بوده است.

ایران در حال حاضر در جهت پیش بردن برنامه‌های توسعه اتمی خود اجرای استراتژی پیروزی سنگر به سنگر و استحکام و تثبیت یک سنگر قبل از انتقال نیروی بیشتر به سنگر بعدی را در پیش گرفته است. سنگر با اهمیت فعلی ایران تثبیت حق غنی‌سازی اورانیوم (با هر غلظت) و دادن شکل قانونی به آن است.

حال آن که هدف بعدی گروه ۵+۱، پس از خارج ساختن موجودی کنونی اوانیوم غنی‌شده از ایران، متوقف ساختن برنامه غنی‌سازی اورانیوم در داخل ایران، قبل از پرداختن به سایر بخش‌ها، من‌جمله ایجاد رآکتور ۴۰ مگاواتی آب سنگین در اراک است.

با درک پیچیدگی‌های توافق کلی صورت گرفته در ژنو و هزینه‌های اعلام موافقت عجولانه با عدد ۱۲۰۰ کیلو گرم، جمهوری اسلامی اینک دریافته که قدرت چانه‌زنی‌های بعدی خود را از دست داده و عملا خود را در شرایط دفاعی قرار داده است.

برای یافتن مجال جبران این اشتباه و کاهش هزینه‌های آن، جمهوری اسلامی قصد داشت با کم‌اهمیت ساختن و در صورت امکان تعویق مذاکرات ۲۰اکتبر در وین به تجدید آرایش برای دست یافتن به شرایط بهتری نائل شود. با این وجود به نظر نمی‌رسد که در یک فرصت دوروزه بتوان برای تعدیل شرایط و تغییر نحوه اجرای پیش‌نویس پیشنهادات وین، که بیشتر شبیه به اجبار در قبول یک تعهدنامه است تا امضاء نهایی یک تفاهم‌نامه، به نتایج قابل ملاحظه‌ای دست یافت.

میزان ۱۵۰۰کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده ایران بااهمیت‌ترین اهرمی است که برای چانه‌زنی‌های بعدی و گرفتن امتیاز می‌تواند مورد استفاده دولت ایران قرار گیرد. در صورت واگذاری این اهرم بی‌تردید قدرت چانه‌زنی ایران با جامعه جهانی و حتی ایستادگی در سنگر غنی‌سازی نیز بسیار دشوار و پرهزینه خواهد شد. در صورت عدم قبول پیشنهادات وین نیز رفتار آرام کنونی جامعه جهانی با ایران به‌سرعت تغییر خواهد کرد.

نوبت به اولیاء که رسید آسمان تپید. قصه همین است، زنگ می زنی در خانه مردم فرار می کنی، یک ماه بعد لنگ ظهر، خوابیدی با پیژامه راه راه و زیرپوش پاره، یک دفعه می بینی زنگ در خانه تان را زدند، فکر می کنی بابات آمده، در را باز می کنی، یک دفعه یک لنگه کفش محکم می خورد توی سرت، تازه می فهمی مزاحم تلفنی است. آقا جان! مزاحم مردم نشو تا بیخودی هی اس ام اس الکی برایت نیاید.

یک سال قبل، منتظر الزیدی خبرنگار عراقی، یک لنگه کفش پرت کرد به طرف بوش، آقا! ایکی ثانیه طرف چنان مشهور شد انگار انجلیناجولی است. تمام دنیا بیماری لنگه کفش گرفت، در ترکیه پنج تا لنگه کفش خورد به نمایندگان مجلس و در کامرون دویست تا لنگه کفش که معترض به انتخابات بودند، در صندوق های رای گیری کشف شدند. در نماز جمعه تهران، صدا و سیما مسابقه لنگه کفش پرانی برگزار کرد. نزدیک بود حسین رضازاده هم وزنه برداری را ول کند و در مسابقات المپیک به جای پرتاب دیسک لنگه کفش پرتاب کند، علیه اسرائیل. همین منتظرالزیدی ده دوازده تا دکترای فیزیک هسته ای از دانشگاه های ایران قرار بود بگیرد. حتی آقای مصباح می خواست او را مجتهد اعلام کند.

حالا دیگر قضیه مد شده، خودت کردی که لعنت نمی خواهم بیخودی بفرستم، همان موقع هم گفتم آدم اگر شعور داشته باشد، کفش اش را پرت نمی کند، طرف مردم، بیخودی گفتند نه، اساسا این یک نماد مبارزه است و هشت هزار سال سابقه دارد. حالا دیروز در دانشگاه دانشجویان مخالف لنگه کفش پرت کردند طرف صفار هرندی. تا لنگه کفش پرت شده به طرفش تازه یاد مدنیت و ادب افتاده و گفته است ” متاسفم که شما پرتاب لنگه کفش را نشانه مدنیت می دانید.” یادش رفته که وقتی لنگه کفش از آن طرفی پرت می شد چه ذوقی کرده بودند امت حزب الله. البته مشکل فقط لنگه کفش نیست. ترور هم همین است.

بیست سال است عکس مردک تروریست را روی ساختمان ده طبقه نقاشی کردند، که چی؟ آقا بمب به خودش بسته بود و ده تا بدبخت بیچاره را منفجر کرد. مملکتی که ده پانزده سال در آن تبلیغ شده که عملیات استشهادی راهی برای رفتن به بهشت است، همین می شود، یک احمق نادانی هم پیدا می شود، می زند شصت تا آدم را در سیستان منفجر می کند. فکر می کنی آن کسی که چنین اقدامی کرده، فکر می کرده می رود جهنم؟ مطمئنا او هم فکر می کرده می رود بهشت، خریت که اختصاص به یک گروه خاص ندارد.

زلزله رو باید کشت، چه با لگد چه با بیل

به دنبال زلزله دو روز قبل تهران، فرماندهی سپاه پاسداران اعلام کرد که ما محکم سر جای مان ایستاده ایم که ایستاده ایم، به تو چه که ایستاده ایم، دلمان می خواهد که ایستاده ایم و چند چیز دیگر که ایستاده ایم. این فرماندهی اعلام کرد، هر زلزله زیر پنج ریشتر را به عنوان براندازی نرم و زلزله بالای شش ریشتر را براندازی سخت ارزیابی کرده و با عوامل آن برخورد خواهد شد. دادستانی تهران هشدار داد که تا کنون 354 نفر از 167 زندانی بند 209 اوین به دست داشتن در این زلزله اعتراف کرده و گفته اند که به دستور شخص موسوم به ” م.م” و ” م.ک.” اقدام به لرزاندن تهران کرده اند.

بسیج سپاه نیز اعلام کرد که با توجه به عوامل نفوذی دشمن در بخش ژئوفیزیک دانشگاه تهران، درس فیزیک، زمین شناسی، زلزله شناسی از دروس دانشگاهی حذف می شوند تا دشمن نتواند از طریق زلزله های اسلام ستیز، ارکان نظام را به لرزه دربیاورد. سخنگوی وزارت خارجه نیز که یادش رفته بود، استعفا داده است، در یک جلسه مطبوعاتی حاضر شد و دولت پاکستان را به عنوان عامل اصلی ایجاد گسل در کشور معرفی کرده و اعلام کرد که متقابلا دست به زلزله در پاکستان خواهد زد.

جلال الدین هالی

بقول مرحوم صادق هدایت در زندگی آدمهایی هستند که مثل ستاره هالی می ماند، هر هفتاد سال یک بار پیداشان می شود و زرتی حرفی می زنند و می روند تا هفتاد سال دیگر. یکی از این معجزات بزرگ الهی جلال الدین فارسی است، او در سال 1358 می خواست رئیس جمهور شود، منتهی در آن زمان تازه ایرانی شده بود، چون چند سالی افغانی و بعد از آن چند سالی لبنانی بود، به همین دلیل رئیس جمهور نشد. بعد غیب شد و رفت تا زمانی که به جای هفتاد سال، هفده سال بعد در حین شکار و تیراندازی زد و یک بنده خدایی را کشت، و چون مقتول جزو عوامل مخالف و ضدانقلاب نبود، جلال الدین فارسی مدتی رفت دادگاه تا ثابت کند که از بنیانگذاران انقلاب است و سالها قبل منتقد مارکسیسم بوده، به همین دلیل اگر در هنگام شکار کسی را کشت نباید زندانی اش بکنند، و ظاهرا آزاد شد.

دوباره مثل ستاره هالی رفت تا همین دیروز که یکی از برادران بدنام امام زمان داشته زمین را بیل می زده که شاید کمی اورانیوم 19.5 درصد غنی شده پیدا کند، که یکهو به یک جنس زیرخاکی برخورد کرده و دیده جلال الدین فارسی است. در همان اکتشاف جلال الدین فارسی اعلام کرد: ” میرحسین موسوی و مهدی کروبی هیچ شناختی نسبت به اسلام وحیانی و آموزه های دینی ما ندارند.” کسی که او را کشف کرده بود، از او پرسید: ” پس چطور آقای خمینی این را نفهمید و یکی را گذاشت نخست وزیر و آن یکی را رئیس بنیاد شهید کرد؟” اما جلال الدین فارسی قبل از اینکه به این سووال پاسخ بدهد، سوت کشید و مثل ستاره هالی دور شد و رفت تا هفتاد سال دیگر که معلوم نیست، با چه موضعی از چه طرفی پیدایش بشود.

وحدت علیه ملت، ملت علیه وحدت

تا به حال هیچ طرحی برای وحدت ملی با این همه استقبال مواجه نشده بود. از در و دیوار می ریزد. میرحسین موسوی اعلام کرد ” تا زمانی که دولت قبول نکند که وضع بحرانی است و به مردم بگوید اغتشاشگر و حق مردم را ضایع کند، وحدت معنی ندارد”، حسینیان هم گفت: ” طرح وحدت ملی چیزی جز فتنه ای جدید نیست” جنتی هم که اصلا رفته تا بیخ قضیه و گفته که ” واقعا در حال جنگ هستیم.” البته حبیب الله خان عسگراولادی گفته است: ” اگر متهمان با آهنگ ولی فقیه هماهنگ شوند، رهبری نمی گذارد به این افراد ظلم شود.” یعنی اگر کسی با ولی فقیه هماهنگ نشود، رهبری می گذارد به او ظلم شود. این هم از اهانت امروز عسگراولادی به مقام معظم رهبری. حالا خوب است، رهبری فعلا زنده است و این حرف ها را درباره اش می زنند، اگر مرده بود می خواستند چه بگویند.

دروغگو دروغگو شصت و سه درصدت کو

رو که نیست، سنگ پای قزوین است. این که نقد است و جلوی چشم است، قبول نمی کنند، آن یکی که قرار است بعدا اتفاق بیافتد و معلوم نیست که آیا به بار باشد، آیا به بار نباشد، از حالا دارند خرجش می کنند. از یک ماه قبل از انتخابات تا حالا، هیچ جمعی تشکیل نشده که نشان بدهد که احمدی نژاد نه 63 درصد، نه 50 درصد، نه 40 درصد، نه 30 درصد، بلکه همان 20 درصد رای طبیعی اش را دارد. به قول یکی از فرماندهان سپاه، روز قدس دو میلیون نفر از سبزها در میان جمعیت بودند، تعداد جمعیت هم حداکثر دو و نیم میلیون نفر بود. سفر شهرستانی اولی هم که سمنان بود که احمدی نژاد سرزده رفت تا وسط جاده و برگشت، سفر استانی دومی هم که شیراز بود که دکتر پوپول جرات نکرد پا به خیابان بگذارد، از بس بچه ام شجاع است. سفر سومی هم که قرار بود همین هفته باشد که اصفهانی ها آن را به تعویق انداختند، چون مصوبات هفت ماه قبل عملیاتی نشده بود.

ما همینطوری با گوش دراز و دهان باز نشستیم که دکتر پوپول اعلام کند که کجا می خواهد برود، تا برویم وسط چشمش و شعار بدهیم دروغگو دروغگو شصت و سه درصدت کو؟ البته خبرگزاری جمهوری اسلامی که من می دانم نود درصد کارمندانش با احمدی نژاد مخالفند، ولی مثل خیلی از هموطنان گرفتار رئیس بد و نه ذغال خوب، هستند، اعلام کرد ” احمدی نژاد بزودی سفرهای استانی را برای نشان دادن شصت و سه درصدش آغاز می کند.” یعنی حالا هم که می خواهد یک بار از خانه بیرون برود و سرکار برود و سفر خارج هم نمی رود و لات بازی و ولگردی هم نمی رود، باز هم می خواهد برود نشان بدهد، نمی خواهد کاری بکند.

به همین دلیل

بعضی اوقات، بعضی آدمها سووالات نامربوطی می پرسند که جوابش توی همان سووال است. اصلا معلوم نیست چرا سووال می کنند. یکی از نویسندگان اصلاح طلب در یکی از سایت های اصلاح طلب نوشت: ” چرا مدعیان اصولگرایی دروغ می گویند و دروغ می نویسند؟” آخر این هم پرسیدن دارد؟ چون اصولگرا هستند. یک اصولگرا نشان بدهید که دروغ نگوید، من یک جایزه بزرگ برایتان می فرستم. لطفا مرده ها را مثال نزنید!

کرزای به دور دوم رفت

یک کار نکرد که درست دربیاید. محض رضای خدا که آدم حداقل دلش خوش باشد که طرف حداقل یک کار درست و درمانی کرده است. پیروزی مرکل را قبل از اعلام نتایج به عنوان اولین رئیس جمهور آلمان تبریک گفت، معلوم شد که اولا هنوز انتخابات تمام نشده، ثانیا یارو اصلا رئیس جمهور نشده، حالا خوب شد کشورش را درست گفت. دیروز هم الفنون پیروزی کرزای را در انتخابات تبریک گفت، تا شنید تقلب شده خودش را موظف دانست که از همکارش حمایت کند. امروز اعلام شد که انتخابات افغانستان به دور دوم رفته و پیروزی فعلا مالیده است.

تعیین جدول زمان بندی ایران- پاکستان

خیلی خوش پروپاچه اند، لب خزینه هم می نشینند. اصلا محض رضای خدا شما بگوئید این سه تا کلمه چه ربطی دارند به ایران و پاکستان؛ جدول+ زمان بندی+مقابله با تروریسم.

دفتر ریاست جمهوری اعلام کرد: ” در مذاکرات تلفنی میان روسای جمهور ایران و پاکستان جدول زمان بندی به منظور ریشه کنی تروریست های جنایتکار” تعیین شد. لازم به یادآوری است که در جریان روی کار آمدن رئیس جمهور پاکستان حداقل پانصد نفر از جمله زن رئیس جمهور( بی نظیر بوتو) در عملیات تروریستی کشته شدند و از زمان روی کار آمدن احمدی نژاد تا کنون هم حداقل دویست نفر بخاطر اینکه احمدی نژاد رئیس جمهور است، در عملیات نظامی و خیابانی کشته شده اند. جدول زمان بندی ریشه کنی ترور در مرز ایران و پاکستان بشرح زیر است:

اول، دو سال برای اینکه نمایندگان دو دولت بتوانند به فاصله صد کیلومتری مرز برسند و حداکثر دو هفته در آنجا بمانند.

دوم، دو سال برای اینکه دو دولت بتوانند با هواپیما به مرز نزدیک شوند و هواپیماهای شان ساقط نشود.

سوم، دو سال برای اینکه یاد بگیرند که وقتی به منطقه مرزی می رسند کاری به کار گروههایی که مواد مخدر حمل و نقل می کنند نداشته باشند.

چهارم، دو سال برای اینکه دو رئیس جمهور بعد از اینکه یکی دو هفته ای در مناطق مرزی ماندند و معتاد شدند، در بیمارستان بخوابند و ترک کنند.

پنجم، دو سال برای اینکه کل جمعیت موجود در مرز را به یک جزیره منتقل کنند و بتوانند کل منطقه مرزی را مین گذاری کنند.

ششم، مرا مسخره می کنید یا خودتان را، دولت پاکستان و ایران هنوز معلوم نیست تا یک سال دیگر سرکار باشند، چطوری می خواهند جدول زمان بندی شده تعیین کنند؟

چینی ها دست از خشتک مان بردارند

به نظر من تقصیر چینی ها نیست، این بندگان خدا که نمی فهمند که اسلام چیست و قوانین اسلامی چیست. ما که پدر و مادرمان مسلمان بودند و برای اطمینان، هرکدام دو سه تا اسم پیامبر و ائمه داریم، مثلا محمد تقی و محمد علی، هنوز بعد از سی سال نمی فهمیم که بالاخره شلوار تنگ حرام است یا شلوار استرچ؟ یا مثلا اوزون برون را باید با آبلیمو خورد یا عرق سگی؟ چه برسد به چینی هایی که اصلا نمی دانند فرق بسم الله الرحمن الرحیم با لعنت خدا بر یزید چیست. می شود حکایت شلوارهای موهن چینی که به جای اینکه مسلمانی آدم را روی پیشانی آدم حک کند، روی فلانجای آدم حک می کند. البته موضوع شلوار حل شد و شلوارهای چینی فعلا در کهریزک نگهداری می شوند و نود درصد شان توبه کرده اند و پشت همه شان نوشته شده مرگ بر اسرائیل. ولی مساله تولید خاویار مهم است که ظاهرا دولت احمدی نژاد، خاویار مملکت را هم داده است دست چینی ها. فکر کردند هرچیزی مربوط به تخم باشد، باید دست چینی ها باشد، خاویار هم که تخمی ترین غذای کشور است و فعلا دست چینی ها از خشتک مان کوتاه شده و به بخش دیگری دراز شده است.

بسم الله القاسم الجبارین

مردم شریف و همیشه در صحنه افغانستان، بار دیگر دست پلید استعمار و امپریالیسم آمریکا با همکاری صهیونیسم جنایتکار از آستین کمیسیون به اصطلاح انتخابات بیرون آمد و با نادیده گرفتن پیروزی درخشان برادر مکتبی‌ دکتر حامد کرزی، سعی در نادیده انگاشتن خواست واقعی‌ ملت افغانستان و تحمیل فردی خود فروخته به این ملت شریف دارند. همانطور که رئیس جمهور محبوب جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد در اولین ساعات پس از رای گیری اعلام نمودند، پیروز قطعی انتخابات برادر کرزی بوده و هر گونه شبه در سلامت این انتخابات کار دشمن می‌باشد. همانطور که شورای محترم نگهبان قبلا به صراحت اعلام نموده است، اصولا چیزی به نام کمیسیون انتخابات خلاف شرع و نظر مقام عظمای ولایت بوده و به رسمیت شناخته نمی‌شود. اگر چه رسانه‌های استکباری نظیر بی‌ بی‌ سی‌ و رادیو فردا با بیشرمی تمام و با دخالت در امور داخلی‌ افغانستان در صحت انتخابات شک کرده و سعی‌ در تشویش افکار عمومی‌ دارند اما زهی خیال باطل که بتوانند بر اراده امت مسلمان و خدا جوی افغانستان غلبه کنند.
لذا وظیفه خود می‌دانیم یک بار دیگر انتخاب غرور آفرین جناب آقای دکتر حامد کرزی را به ریاست جمهوری به مقام عظمای ولایت و همه برادران و خواهران تبریک عرض نماییم. بدیهی‌ است سپاه پاسداران در راستای وظأئف تعریف شده خود ضمن عدم دخالت مطلق در امور سیاسی با هر گونه حرکت مشکوک در راستای تشکیک در نتیجه انتخابات برخورد نموده و بار دیگر به کمیسیون به اصطلاح نظارت بر انتخابات هشدار میدهد دست از این حرکات مذبوحانه بر داشته و ضمن احترام به رای مومنین به راه ولایت که همانا راه سعادت است باز گردند تا دچار عواقب شوم نگردند.

والسلام

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

نیایش! (طنز)

این متن را از طریق ایمیل و از دوست ناشناسی دریافت کردم، آن را عیناّ نقل می‌کنم و از دوست ناشناس هم سپاسگزارم

خدايا
به فاطمه رجبی، ادب
به شوهرش، شهامت و شعور
به بسیجیانِ ما، بینش
به لباس شخصی های ما، هویّت،
به مجلس ما خاصیت ،عطا فرما.
خدایا از بسیجیان ما تفنگ را بگیر به دستانشان قرآن و به مغز شسته شده شان تفکربده

خدایا ،باری تعالی
به بازرسان ما، دلیری در گفتن حق
به رحیم مشایی، عقل
به ایمه جمعه ما، فهم
به بازجویان، خداترسی
به مرتضوی ،مذهب
ارزانی دار

خدایا
گاز اشک آور و باطوم و ضرب و زور را از لباس شخصی ها بگیر و به آنها شخصیت و منطق بده

خدایا
به قضات ما، استقلال
به کیهانیان، انسانیت
به شریعتمداری منطق و شریعت
ولی او اصلاح ناشدنی است، به او آتش جهنم روا بدار

خدایا
به کردان، تحصیلات
به محرابیان اختراع وتعزیرات
به صادق لاریجانی آزادگی
به برادرش، صداقت
به آن یکی برادرش، تفکر
به آن یکی تَرَش، تبطّل
به نیروی انتظامی، تفقّد
و به متحجرین ما ،گفتمان

و به هاشمی رفسنجانی یکرویی

پروردگارا
به مصباح یزدی، دین
به جنتی، تقوا
به یزدی فهم و سکوت
به شکنجه گران ما ، مرگ،
عطا فرما

خدایا
به جناب صفّار، فرهنگ
به علمای ما، آگاهی
به بعضی! ها، عقل و عدالت
و مهمترش فرزند صالح،
به شورای نگهبان ما ،قانون
به قوه قضاییه ما بازهم قانون وبعد آن عدالت
که شدیدا از اینها تهی شده اند عطا بدار

خدایا

به آخوندهای ما ،سواد
به مجلس خبرگان ما، آزادگی وشهامت
به صدا و سیمای ما مردم داری
به وزارت کشور ما امانت داری ،بیاموز
و به محصولی ،شرف
و به فیروزآبادی ،بهداشت و وزن متعادل
وبه احمدی نژاد تمام فضایل و خصایل فوق الذکر بعلاوه صدها صفات انسانی دیگر که شدیدا از آنها بی بهره است عطا فرما
ودر نهایت به او درست زیستن را بیاموز،چگونه از بین بردنش را به ما.

و ای خدای بزرگ
ریشه ی هاله نور و توهمات و تخیلات، کبر و خودبزرگ بینی و ریاکاری و حسد ورزی اش را بسوزان و بخشکان

همگی با هم ” الهی آمین “

این مصاحبه تفضیلی محسن مخملباف با دخترش حنا است که در سه قسمت در روزنامه اینترنتی روز آنلاین منتشر گردید . در اینجا هر سه قسمت مصاحبه را بطور یکجا قرار داده ام. به نظر من مصاحبه مهمی‌ است و نا گفته‌های زیادی در ارتباط با جنبش سبز در آن آورده شده است.
مقدمه اول: حنا مخملباف، فيلمساز جوان ايرانی اين بار در قالب پرسشگر ظاهر شده است؛ او از جانب نسل خويش، از پدرش محسن مخملباف،فيلمساز پرسابقه ايرانی سئوالات فراوانی پرسيده است.ازاينکه قدرت در ايران در اختيار کيست،رهبری آقای خامنه ای چه ويژگی هايی دارد،پشت ماجرای کهريزک و اعتراف گيری ها چه بوده،قصه زندان های ايران ـ از دوران صادق قطب زاده تا امروز ـ امکان آغاز ترور مخالفان حکومت کودتا در خارج کشور و ….

مخملباف هم دربرابر پرسشگری فرزند،روشنگری کرده و حرف های ناگفته بسياری را بر زبان آورده است؛نمی دانم از سر مهر به فرزند يا احساس مسئوليت نسبت به رهروان جنبش سبز. هر چه هست اين مصاحبه حاوی ناگفته های بسياريست که به علت طولانی بودن در سه قسمت در روز چاپ می شود.

مقدمه دوم: شش ماه پيش اگر از پدر من درباره سياست سوال می کردی، می گفت: من ۶ ماه بعد از انقلاب سياست را ترک کرده و به سراغ کار هنری آمده ام. اما از روز انتخابات و بلافاصله بعد از کودتای ۲۲ خرداد او هم با انرژی آزاد شده مردم ايران يکباره به صحنه سياسی برگشت. اکنون از خواب تا خواب غرق جنبش سبز است. در اين ميان گاهی من حرف هايی را از او و يا بين او و دوستانش می شنوم که دلم می خواهد بعضی از آن ها را بقيه نيز بشنوند.

گفتگوی حاضر بين من و پدرم دارای نکاتی است که او يا شنيده يا فکر می کند و يا می داند. من برای آنکه گفتگو روان تر باشد تکرار«شنيده ام» ها و« فکر می کنم» ها را حذف کرده ام. البته شنيده های او می تواند از شنيده های نسبتا موثق اين ايام باشد.
او عادت دارد نظراتش را خيلی ساده و کوتاه و شفاف بيان کند.اما گفتگوی حاضر به خلاف عادت او طولانی شده است.توصيه ام به آنها که حوصله بيش از ۲ صفحه خواندن را ندارند اين است که اصلا شروع به خواندن نکنند. اما آن ها که پر حوصله ترند خوب است بدانند اين متن دارای سه بخش عمده است:تحليلی در مورد جنبش سبز. وضعيت گروه استبداد و اوضاع بين المللی ايران.اما از آن جا که همه آن ها به هم مربوطند از سه پاره کردن آن منصرف شدم.

حنا مخملباف

آيا جنبش سبز به پيروزی می رسد؟
پيش بينی کار سختی است، اما در کل دو نگاه به آينده جنبش سبز وجود دارد. نگاه بدبينانه و نگاه خوش بينانه.

از نگاه بدبينانه شروع کنيم.
اينکه خامنه ای و سپاه سرکوب می کنند و غرب هم هيچ غلطی نمی کند. (حکومت با ۴ قرارداد اقتصادی غرب را راضی می کنند، در نتيجه از ۱۵ خرداد تا ۲۲ بهمن دوباره بايد منتظر بود.)

و نگاه خوش بينانه؟
- اين يکی دلايلش مفصل است:
اول- به لحاظ حجم: ۴۰ ميليون جمعيتی که در انتخابات شرکت کرد. ۳ ميليون معترض که در ۲۵ خرداد به خيابان ريخت. راهپيمايی ميليونی سکوت در خيابان های تهران. راهپيمايی ميليونی روز قدس عليرغم کشتار و زندان و شکنجه و تجاوز.
دوم- به لحاظ گستردگی: يعنی جغرافيای ايران و خارج از ايران. حتی قبل از انقلاب هم در خارج اين طور نبود که بيش از ۱۰۰شهر تظاهرات گسترده و همزمان بگذارند.
سوم- به لحاظ وزن: (نخبگان، فرهيختگان، دانشجويان) انقلاب ۵۷ اين کيفيت را نداشت.
چهارم- به لحاظ شدت: شدت جنبش سبز مثل زلزله است. هر روز دارد يک حرکتی انجام می دهد. از يک فضای کاملا دموکراتيک قبل از انتخابات، به يک فضای راديکال بعد از انتخابات رسيد.
پنجم- به لحاظ عمق: از سطح به لايه های جامعه رفته است. در مقايسه اگرجنبش اصلاحات، جنبش نخبگان بود، جنبش سبز با گفتمان مردم، هم نوايی دارد. اعضای جنبش سبز استراتژی مبارزات بی خشونت را برگزيده اند و هرچند تکنيک مبارزاتی نمی دانند، اما هم نوايی دارند.
ششم- چند فرهنگی است: همه اقوام درگير آنند.
هفتم- فراصنفی است: جنبش های قبلی، جنبش صنف روحانيت بود. جنبش دانشجويی بود.جنبش زنان بود.اما جنبش سبز همه اصناف را در خود دارد. در روز قدس ۳۰ در صد زن چادری به سبزها پيوسته بودند.
هشتم- فراسازمانی است: هيچ کس آن را نمايندگی نمی کند. ذرات اتمی جمع شدند، انرژی هسته ای جنبش را ايجاد کردند. جنبش سبز در سطح ميکرو، ذره ای است، اما در سطح ماکرو، هسته ای است. اين ذرات تبديل به يک بمب اجتماعی شدند. يک جنبش غير سانترال. اگر چه هدف مشترک دارد، ضد استبدادی است. نفی ولی فقيه است. نفی احمدی نژاد است. نفی شورای نگهبان است. اما در روش مبارزاتی ، متنوع و ابداعی و نوآورانه است. و يک خودجوشی غير سازمانی دارد.
نهم- اخلاقی است: مرزهای اخلاقی را رعايت می کند. فحاشی نمی کند. خشونت نمی کند. تزوير نمی کند. تخريب نمی کند: پس عقلانيست.
دهم- درونگراست: نگاه جنبش به درون است. حتی خارجی ها منتظرند در خيابان های تهران يک اتفاقی بيفتد. حرکت های ايرانی های خارج هم برای دفاع از داخل است.
يازدهم- سکولار است: اسلام سياسی را نمی خواهد، ضد دين نيست، اما ضد قدرت سياسی ملاهاست.
دوازدهم- سمبليک است: از رنگ سبز ، تا نمايش دو انگشت.
سيزدهم- منزلت خواه است: هنوز چندان شعار رفاهی و اقتصادی ندارد. می گويد: با وجود احمدی نژاد ما تحقير شديم.ما به دنبال احترام شايسته يک انسان هستيم.

آينده نزديک جنبش چيست؟
اين جنبش توسعه می يابد، اما در صورت عدم موفقيت در اين مرحله ممکن است به ۴ قسمت تجزيه شود:
اول- بخشی از جنبش دست به اسلحه می برند. جوان ها. زخم خورده ها. (راديکاليزم کور) اين گروه خواهند گفت که نقدی و رادان و مرتضوی را بايد کشت. در ماه های آتی شايد عده ای به کردستان بروند، در جست و جوی اسلحه. و يک جنبش راديکاليزم زيرزمينی ايجاد خواهد شد. بايد گفت متاسفانه. اما اين بسيار محتمل است.
دوم- بخشی از نيروهای جنبش مهاجرت خواهند کرد. هم اکنون خبر آمار بالای تقاضای خروج وجود دارد. دوباره مغزها می روند و می دانی برای کشور ايران توليد هر مغز چه اندازه هزينه برمی دارد؟ معادل ۳۰ ميليون دلار!
سوم- بخشی از نيروهای جنبش به دليل اختناق دچار سکوت اجباری می شوند.
چهارم- اما بخش اصلی جنبش، اعتراض مدنی را ادامه می دهند. خاتمی اين بخش را رهبری می کند. موسوی تکه دينی اش را رهبری می کند. کروبی کاتاليزور اين بخش خواهد بود. خاتمی خواهد گفت: “اعتراض مدنی”. موسوی خواهد گفت:” مقاومت می کنيم تا درزهای قانون اساسی به رويمان گشوده شود.” و کروبی کاتاليزور خواهد بود، حتی کاتاليزور رهبری.

سناريوهای جنبش سبز

اگر از ديد سينمايی ببينيم، برای آينده جنبش چند جور سناريو وجود دارد؟
شش سناريو محتمل است.
سناريوی اول- رژيم به خودش می گويد: “فشار افکار عمومی داريم. تورم داريم. قيام عمومی داريم. بايستی بحران بين المللی درست کنيم. به هولوکاست حمله کنيم. سر بمب اتم کنار نمی آييم. بحران زايی می کنيم، و در فضای بحران داخل را سرکوب می کنيم.” (همه رژيم های ديکتاتوری از اين گونه بحران ها استفاده می کنند.) صدام می گفت: “اجنبی.” خامنه ای می گويد: “دشمنان و بيگانگان.” خامنه ای ظرف ۱سال گذشته ۱۳۷۶ بار در صحبت هايش از کلمه دشمن استفاده کرده.فيدل کاسترو هنوز می گويد امپرياليسم.
سناريوی دوم- فشار اقتصادی و فشار سياسی در داخل. فشار نيروهای ايرانی و دولت ها در بيرون همراه با تحريم گسترده. ناکارآمدی دولت، کاهش چشم گير مقبوليت خامنه ای در داخل. افزايش چالش های امنيتی در کردستان، بلوچستان ، خوزستان. به اضافه فشار سياسی جنبش بر روی نظام. کار به تدارک سقوط دولت احمدی نژاد برای نجات نظام می رسد.به معنی ديگر رژيم با احمدی نژاد همان کاری را می کند که شاه با هويدا کرد.
فرماندهان ارتش شاه که به خارج گريخته بودند می گفتند: “ما در سال ۵۷ سقوط نکرديم. ما در سال ۵۶ سقوط کرديم. موقعی که زن های ما چمدان ها را می بستند و بچه هايمان را به خارج می فرستادند و خودشان به خارج می رفتند و منتظر می شدند که ما هم برويم. از همان وقت ما سقوط کرديم.”
سقوط احمدی نژاد يعنی اثبات تقلب. يعنی ناکارآمدی حکومت. در طی ۳۰ سال گذشته و در همه دوره ها ی رهبری خامنه ای مدام گفته می شد: “عملکرد رهبری را با عملکرد دولت تفاوت قائل شويم.” اولين بار در تاريخ ۳۰ ساله اين همانی شد. و يک نظام مساوی شد، نه فقط با يک دولت، که حتی با يک رئيس جمهور ضعيف. حال آنکه در گذشته همواره رهبری در موضع منتقد دولت بود. هميشه پرسشگر بود و پاسخ گو نبود. اما وقتی خامنه ای گفت: “احمدی نژاد به من نزديک تر است.” مساوی شد سقوط احمدی نژاد با سقوط رژيم.
سناريوی سوم- دستگيری گسترده. کشتار وسيع. سازش با خارج. تعليق هسته ای. رفاه نسبی از طريق توزيع پول نفت. آن ها تصميم گرفته اند به مردم پول بدهند و ظرف ماه های آينده، دولت پول نفت را تقسيم می کند. از ۶۰ تا ۱۲۰ هزار تومان. و اين يک رضايت نسبی اوليه حداقل در روستاها ايجاد می کند. تصور کن وقتی در روستاها کسانی که زير ۵۰ هزار تومان (يعنی زير ۵۰ دلار) درآمد دارند، يکباره درآمدشان سه برابر شود.

آيا سناريو سوم ممکن است؟
مدل عربستان. در جلسات سپاه می گويند: “مگر ما از عربستان کمتريم؟ اگر امروزه ما مشروعيت نداريم، عربستان هم ندارد. اگر ما ديکتاتوری و سرکوب داريم، عربستان سرکوب و ديکتاتوری بيشتری دارد، اما با تقسيم پول نفت دارد به حياتش ادامه می دهد.(البته تفاوت مردم ايران و عربستان را محاسبه نمی کنند.)
اين سناريوی سوم برای موقعی است که آن ها احساس کنند هزينه رفتنشان بسيار سنگين است. اما يادمان نرود شاه به خارج گريخت. عوامل جمهوری اسلامی فقط می توانند سرنوشت مجاهدين را انتخاب کنندو به سوريه يا سعودی بروندکه خطر معامله کردن بر سر آن ها وجود دارد. پس چون زمينه ای برای گريز ندارند، در اين سناريومی ايستند و می کشند.
سناريوی چهارم- بروز يک حادثه پيش بينی نشده که به طوفانی شدن جنبش منجر شود. ماندن کشتار وسيع در يک روز. دستگيری گسترده در يک روز. شايعه مرگ خامنه ای. و يا مرگ واقعی يا ترور خامنه ای يا احمدی نژاد و حرکت همزمان جنبش در سراسر کشور.
از جامعه غير قابل پيش بينی ايران چنين سناريويی هم بر می آيد. همان طور که کسی يک روز قبل از انتخابات تظاهرات ۳ ميليونی دوشنبه بعدش را پيش بينی نمی کرد. در يک لحظه، دريای ايران طوفانی می شود.
سناريوی پنجم- بروز يک کودتا (در کودتا) با و يا بدون حمايت خارجی. ميليتاريزم قدسی. طالبانيزم ايرانی. اسلحه ای که در نوکش عمامه خواهد بود و نه تاج. يک آخوندی در تلويزيون ظاهر می شود و می گويد: “برادر فلانی کشور را آزاد کرد.” چند فرمانده سپاه با چند گردان می توانند تهران را آزاد کنند. به شرط آنکه کودتا ۴۸ ساعت بيشتر طول نکشد. اگر بيشتر طول بکشد، شکست خواهد خورد. در اين صورت کودتا ۳ نياز دارد:
۱- کشتن رهبران. به ويژه خامنه ای. آن ها جنازه خامنه ای را نشان می دهند تا مردم بپذيرند و طرفداران استبداد نيز تسليم شوند.
۲- استقرار در مراکز حساس و امنيتی. به ويژه راديو و تلويزيون.
۳- تلاش برای جلب پشتيبانی خارجی. البته ممکن است اين کودتا در کودتا ازاين طرف هم اتفاق بيفتد. يعنی بخشی از سپاه يا ارتش يا هردو به طرفداری از ملت بلند شوند و خامنه ای و سران کودتا را کنار بزنند.
سناريوی ششم- فروپاشی در مرکز و تجزيه کشور. هر وقت تهران ضعيف می شود، اقوام دولت های محلی ايجاد می کنند. پسيان در مشهد، خزعل در کردستان، خيابانی در تبريز، ميرزا کوچک خان در جنگل.

کدام سناريو بيشتر احتمال دارد؟
سناريوی دوم و سوم بيشتر از همه محتمل است. اما هيچ کدام منتفی نيست.

استراتژی جنبش سبز چيست؟ آقای موسوی از ظرفيت های قانون اساسی حرف می زند، مردم در خيابان شعار جمهوری ايرانی می دهند، در خارج از کشور هم هر سبزی يک جور رويا دارد.
من تا به حال ۳ جور استراتژی بيشتر نشنيده ام.
اول- استراتژی تعاملی:
مذاکره با رژيم تا به قانون اساسی برگردد. آقای موسوی اين خط را تبليغ می کند. او می گويد: “قانون اساسی ظرفيت خوابيده دارد، بايد آن را احيا کنيم.” شعار موسوی اين است: “جمهوری اسلامی آزاد بايد گردد.” يعنی عدم نظارت استصوابی. تشکيل هيات منصفه سياسی. حق آزادی بيان. رسانه های آزاد. تامين حقوق اقليت ها و اقوام. آزادی زندانيان و خروج از فضای امنيتی برای احساس امنيت عمومی.
دوم- استراتژی تقابلی:
همه ظرفيت ها برای تمام کردن کار فراهم است. بايد رژيم را سرنگون کرد. مردمی که شعار جمهوری ايرانی می دهند به استراتژی تقابلی می انديشند.
سوم- رويکرد خنثی:
“اين جنبش که آمده، استبداد را مثل سيل می برد، رهبری نمی خواد. بنشين و تماشا کن. ” و البته اين حقيقتی است که مهم ترين چالش جنبش، چالش استراتژی است. در اين بين اصلاح طلبان اصرار دارند که اصلاحات خواست اول ماست، اگر نشد به دنبال تغييريم. آن ها استدلال می کنند که:
اصلاحات: “زبان عقلانی دارد. قانون مدار است. روح دموکراسی را قبول دارد. ثقل حرکتش توده است. اخلاق مدار است. نهادهای مدنی را برای تامين مطالباتش بنا می کند. به دنبال آزادی و رفاه است. در عرصه بين المللی اهل تنش زدايی است. و به حاکميت نخبگان و نظام شايسته سالاری باور دارد. پس صرفا بايد اين راه را برويم.”
در نقطه مقابل، انقلاب : زبان احساساتی دارد و قانون را زير پا می گذارد. به دنبال انتقام است. اخلاق را زير پا می گذارد. هيجان زده و گذرا است و نهادسازی نمی کند. به دنبال سخت گيری سياسی و اقتصادی است. و در عرصه بين المللی تنش زاست. و به حاکميت انقلابيون باور دارد. خونريز و خشن است. و چون با خشونت پيروز می شود، مجبور است با خشونت خود را حفظ کند. در نتيجه به استبداد بعدی می انجامد، نه به آزادی.
تقابلی ها و منتقدين اصلاحات هم می گويند: “اين نظام اصلاح پذير نيست و اصلاحات يعنی آزموده را آزمودن. “
در همين جنبش سبز کسانی هستند که می گويند فقط احمدی نژاد برود. کسانی هستند که می خواهند موسوی را به جای او بياورند. کسانی می خواهند خامنه ای را بردارند و کسانی هستند که می خواهند نظام را تغيير دهند. و همه هم به راستی از جنبش سبز به تکان در آمده اند. جبهه جنبش سبز که خود حاوی جنبش های ديگری چون جنبش دانشجويی، جنبش زنان و جنبش اصلاحات و غيره است از نظر آرمانی نيز صاحب طيف گسترده ای از خواسته هاست. از طرفی هر نوع تعيين آرمان، محدود کردن گستردگی اين طيف و اسباب ريزش جنبش سبز است. و از طرفی ديگر تنوع اهداف از هدفمندی موثر جنبش می کاهد.
البته به نظر می رسد که سرکوب جنبش، استراتژی تقابلی را گسترش می دهد.

چه تفاوتی بين جنبش اصلاحات و جنبش سبز هست؟
اولين فرق اساسی جنبش سبز با جنبش اصلاحات، در دارا بودن قدرت به خيابان کشاندن مردم است. در سالگرد اولين دور انتخابات خاتمی، عليرغم بسيج همه رسانه های اصلاح طلب، حداکثر يک جمعيت ۴۰ هزار نفری جمع شدند. در همان زمان خامنه ای می توانست ۳۰۰هزار نفر را به خيابان بکشد .بعد از مرگ خمينی هيچ گاه جمهوری اسلامی نتوانسته بود تظاهراتی مثل ۲۵ خرداد را به راه بيندازد.

چالش های جنبش سبز چيست؟
اولين چالش ،همان چالش استراتژی منسجم و پايدار است که بين تعامل و تقابل و رويکرد خنثی در نوسان است.
دومين چالش، چالش تأخر رهبران است. رژيم برای برخورد با بدنه جنبش دچار زحمت نمی شود، چون رهبران عقب اند.
سومين چالش، چالش عدم توانايی در خيزش لايه های اجتماعی است. اگرچه جنبش سبز نسبت به جنبش اصلاحات فراگيرتر است، اما از آنجا که فعلاً و با توجه به نقض حقوق اوليه بشر به دست اين دولت انگيزه های اقتصادی انگيزه های ثانويه است (جنبش فرودستان نيست) پس ما نيازمند گفتمانی هستيم که فرودستان را وارد جنبش کند. اين همان نکته است که می گويند: جنبش به سمت جنوب شهر که می رود کمرنگ تر می شود.
چهارمين چالش، چالش روحانيت و جنبش سبز است. به محض آن که جنبش جنبه تقابلی می گيرد، روحانيت خود را در خطر می بيند و عقب می کشد. البته عافيت طلبی و ترس از مسئوليت خون مردم را هم بايد به ترس های اين قشر اضافه کرد.
پنجمين چالش ، چالش وابستگی اقتصادی سران درجه دوم اصلاحات است. مثلا وقتی تو ارک بم و ماهان را داری، نمی توانی شعار سرنگونی بدهی. بعضی ها با نردبان اصلاحات بالا آمده اند و در زمان احمدی نژاد رفته اند آن طرف. و حالا هم ايستاده اند تا ببيند کدام طرف می برد که همان سمت و سو را بگيرند. در همين حال حاضر رژيم در حال جذب بعضی از نخبگان اين طرف است. حتی با تشويق و تهديد اقتصادی.

چه تعدادی از جامعه ۷۰ ميليونی با جنبش سبز هستند و حاضرند برای آن وارد صحنه شوند؟
ظرفيت جنبش يک ظرفيت سه بخشی است.
اول- ظرفيت فضای عمومی جنبش سبز است. اصلاحات به اضافه جنبش سبز حدود ۷۰ درصد جامعه را در بر می گيرد. اين ها دلشان با جنبش سبز است و آرزوی پيروزی آن را دارند.و با نگرانی اخبارش را دنبال می کنند.
دوم- ظرفيت فضای سياسی جنبش سبز است. واين يعنی حداقل ۲۴ ميليون و حداکثر ۳۰ ميليون رای.
سوم- ظرفيت فضای امنيتی جنبش سبز است. آن چه در روز قدس متجلی شد (بيش از يک ميليون) آن ها که عليرغم کشتار، زندان، شکنجه و تجاوز اگر بدانند رهبران می آيند به خيابان می آيند.
به اين ها اضافه کن ظرفيت بين المللی جنبش سبز را. آمريکايی ها در يک آماری به اين نتيجه رسيدند که ۷۲ درصد ايرانی- آمريکايی های مقيم آمريکا از ارتقاء دموکراسی در ايران حمايت می کنند.
تظاهرات ايرانی های خارج از ايران در بيش از صد شهر با جمعيتی که قبل از آن سابقه نداشت گواه اين مدعاست. اين ها می توانند بر افکار عمومی جهان از طريق رسانه ها و اثرگذاری بر دولت های خارجی و ديپلماسی آن به نفع جنبش سبز موثر باشند که همين طور هم شده است. آن ها می توانند از طريق گفتگو در رسانه هايی مثل صدای آمريکا يا بی بی سی بر اطلاع رسانی و روشنگری بر جامعه ايران موثر باشند.

در هر ۲ انتخابات احمدی نژاد خودش را برنده اعلام کرد و همه گفتند تقلب کرد. مردم به چه دلايلی اصولا در ايران رای می دهند، تا از آن طريق بتوان استدلال کرد کدام طرف رای آورده است؟
به نظر من مردم به پنج دليل عمده در ايران پای صندوق رای می روند.
اول- رای اعتراضی: مثلا به خاتمی رای می دهند تا ناطق رای نياورد. به موسوی رای می دهند تا احمدی نژاد رای نياورد. وقتی هاشمی رفسنجانی توانست جلوی تقلب را در آخرين روزهای رياست جمهوری اش بگيرد، همين دسته از آراء خاتمی را رئيس جمهور کرد. و اگر اين بار هم کسی جلوی تقلب را می گرفت ، موسوی با همين دسته از آراء پيروز می شد.(اين بيشترين رای ايرانی هاست. همان جنس رای که قبل از انتخابات می گفت بين بد و بدتر)
دوم- رای تبعی: مثلا فلان مولوی (عبدالحميد) در بلوچستان به چه کسی رای می دهد، بلوچ ها به او رای می دهند. اين رای به ويژه در مناطق قومی موثر است.
سوم- رای حزبی: مثلا آن ها که به جبهه مشارکت رای می دهند، يا به موتلفه.
چهارم- رای ايدئولوژيک: يا بهتر بگويم (رای تکليفی) رای دهنده می گويد کاری ندارم که احمدی نژاد خوب است يا بد ، خامنه ای گفته احمدی نژاد به من از رفسنجانی نزديک تر است، پس به او رای می دهم.
پنجم- رای منفعت طلبانه: پخش سيب زمينی. سهام عدالت. افزايش حقوق يا پرداخت حقوق های معوقه به کارمنان و معلمان. از آن جا که بخش گرسنه تر جامعه منافع کوتاه مدت برايش نياز فوری تری است به ويژه در روستاها و مناطق فقرزده. اين گروه اصولا نمی دانند که پخش پول و افزايش نقدينگی مدتی بعد چه بلايی با تورم بر سر زندگيشان می آورد، پس جذب می شوند. سازمان بهزيستی و کميته امداد امام خمينی در اينجاها نقش دارد. و کافی است عده ای را گرسنه نگه داری و در زمان انتخابات سير کنی و رای شان را بخری. تعيين شعارهايی مناسب با نيازهای اين قشر از سوی جنبش سبز می تواند اين لايه اجتماعی را هم جذب کند.

رژيم از انقلاب نرم حرف می زند. يعنی انقلابی بدون خشونت که به دنبال تغيير حاکميت است. اين واقعا ناشی از آن است که رژيم فکر می کند غرب با تشکيل يک سازمان سياسی در داخل و خارج به دنبال اين انقلاب نرم است، آيا اين فقط يک تهمت است؟
بيش از همه ناشی از يک ترس واقعی است. رژيم در جلسات خصوصی اش – که به بيرون هم درز کرده – تحليل می کند که انباشت نارضايتی ۳۰ ساله به اعتراض جمعی پايدار بدل شده است و اين هم ناشی از بحران های پنجگانه است و هم خود منجر به توسعه بحران های ۵ گانه می شود. يعنی:
۱- بحران مشروعيت در داخل و خارج
۲- بحران مقبوليت در داخل و خارج
۳- بحران کارآمدی: (نمی تواند رفاه بدهد، نمی تواند کار ايجاد کند، توانايی پاسخ به نيازهای عمومی را ندارد، خلاصه دارد کنترل می کند، اما توانايی اداره کشور را ندارد.)
۴- بحران توزيع: عدم توزيع عادلانه ثروت برای بقا (نيم جمعيت فقيرند) رژيم فقط عرضه دارد زمان انتخابات به شکل مصنوعی اين جمعيت گرسنه را سير کند و ساکت کند يا رای شان را بخرد. اما عرضه ندارد برای هميشه آن ها را سير کند که نارضايتی را به طور اساسی از بين ببرد.
۵- بحران ناامنی: احساس مدام ناامنی برای سقوط. ترس از سقوط باعث احساس ناامنی می شود. احمدی نژاد در جلسات خصوصی کاملا ترسوست. چه در شورای امنيت ملی و چه در هيات دولت ، مدام ترسش را ابراز می کند. به خلاف کله شقی هايی که در مصاحبه هايش نشان می دهد.

نيازهای جنبش برای پيروزی چيست؟
اول- نياز به استراتژی. کوتاه مدت، ميان مدت و بلند مدت. در داخل کشور، بحران استراتژی، سردرگمی بين سرنگونی يا اصلاح است. چه در بين رهبران و چه در مردم.
دوم- نياز به نيروی اجتماعی. در اين مورد جنبش غنی است.
سوم- نياز به رهبری: مشکل اصلی اين است که انرژی ای که از بطن جنبش آزاد شده ،کسی ظرفيت رهبری اش را ندارد. و از طرفی اگر همه رهبران جنبش هم بيايند و بگويند ما ديگر نيستيم، اين جنبش ادامه خواهد يافت. به عبارتی رهبران نمی توانند اين جنبش را بخوابانند. در حقيقت رهبران عاملان دلگرمی و پشتوانه سياسی اند و نه موتور جنبش. برای همين موسوی می گويد من به دنبال مردم می روم.
چهارم- نياز به ريسک و تصميم گيری. همان قدرت ريسکی که بيشتر در کروبی مشاهده می شود، در افشای تجاوزها، که قطعا در رسوايی استبداد يک گام اساسی بود.

رهبری جنبش؟ چه کسی رهبر واقعی اين جنبش است؟
اين جنبش سه مدل رهبر دارد:
اول- رهبر هسته ای: در هر محلی ۴ تا ۴ تا آدم ها با هم جمع شده اند و شده اند سبز. و يکی از آن ۴تا سه تای ديگر را رهبری می کند. در حقيقت ساختار اين جنبش هسته ای است و در عمليات سياسی،و حضور در خيابان ها رهبری به دست آن هاست. آنها صرفا نيازمند آن هستند که يک نفر مثل سازگارا از يک رسانه قرار ملاقات بعدی آن ها را اعلام کند و تاکتيک های مبارزه را به آنها آموزش دهد.
دوم- کاريزماهای محلی: يک استاد دانشگاه، يک هنرمند، يک خبرنگار. از اين ها زيادند. اين اشخاص هر کدام چند هسته را رهبری می کنند. يک استاد دانشگاه چندين هسته دانشجويی را خط می دهد. يک معلم يا دبير خود چندين هسته دانش آموزی را.
سوم- رهبران سمبليک: خاتمی، موسوی، کروبی و حتی منتظری و صانعی و غيره. اين ها و به ويژه سه رهبر اصلی، نقش هويت بخشی برای جنبش را دارند. اين ها حتی به هم وصل کامل نيستند. و هر کدام نقش خاصی را دارند. اما نقطه اتکاء و دلگرمی هستند. دستگيری اين ها سرعت را کم می کند اما ميرايی نمی آورد. چون اين ها رهبران سازمانی نيستند. به ويژه اين که رهبران اصلی، در شرايط امنيتی بسيار دشواری هستند.حتی ممکن است دستگيری اين ها به جنبش شتاب بدهد.

رابطه بدنه جنبش به دليل فضای امنيتی با اين رهبران سمبليک قطع است. مردم می پرسند چرا آقای موسوی با ده روز تاخير درباره روز قدس بيانيه می دهد؟
شرايط موسوی، شرايط يک رهبر در حصر است. لازم نيست کسی يا کسانی را برای بازداشت او بفرستند. کافی است به پاسداران محافظ او بگويند:حالا او را بياوريد. يا اورا همان جا که هست کنترل کنيد. همانطور که به محافظين او در روز قدس گفتند او را به ميان احمدی نژادی ها ببريد تا مورد توهين قرار بگيرد. تمام تلفن ها و موبايل های خانه او ميکروفن هايی هستند که کوچک ترين صدا را به مرکز اطلاعات سپاه وصل می کنند. آنقدر سيستم شنود در محل زندگی موسوی زياد است که او مجبور است برای حرف زدن با اطرافيان خود صدای راديو و تلويزيون را زياد کند و به آهستگی و از طريق لب خوانی حرف هم را بفهمند تا تصميم گيری کنند. وهر رفت و آمدی با او را کنترل می کنند.
حتی مسيح مهاجری روحانی سردبير روزنامه جمهوری اسلامی که برای ملاقات با او رفته بود را ۳ ساعت بازداشت کردند و بازجويی شد. در چنين فضايی که ارتباطات او محدود و کنترل شده است و ۹۰ درصد وقت رهبران جنبش صرف رعايت مسائل امنيتی می شود، نمی توان انتظار بهتری داشت. اضافه کنيد جنگ های روانی را. تا به حال بارها پيغام داده اند که قرار است رهبران فردا دستگير شوند و آن ها مجبور شده اند که برای فردای دستگيری خود کارهايی را انجام دهند.

آيا واقعا خطر دستگيری آنها نيست؟
سه گزينه در شورای کودتا با حضور خامنه ای بررسی شده است.
اول- بحث حصر خانگی (مدلی که منتظری سالها حصر بود) احتمالا اين گزينه اصلی است. چون هزينه کمتری دارد.
دوم- بحث تبعيد: اگر حصر جواب نداد، تبعيد گزينه بعدی است.
سوم- بحث دستگيری: خامنه ای استراتژی دستگيری را پيش نخواهد گرفت. يکی دوبار شايعه دستگيری موسوی را مطرح کردند و در روزنامه ها و خبرگذاری های خود نوشتند تا واکنش جامعه را تست بزنند، اما عقب کشيدند. البته همچنان مشغول سعی و خطا هستند. مثلا برای آقای خاتمی آدم می فرستند تا در تظاهرات عمامه را از سرش بردارند و او را مورد حمله فيزيکی قرارمی دهند.شما وضعيت رهبری خمينی در پاريس زير درخت سيب نشسته را در حالی که رسانه های خارجی در حال مصاحبه با او هستند را مقايسه کنيد با کسانی چون موسوی و خاتمی و کروبی که در دفتر و خانه شان شنود می شوند و در خيابان ها مورد هجوم لباس شخصی ها قرار می گيرند و هر نوع رفت و آمدی با آن ها تحت کنترل شديد قراردارد و تمام دوستان و حتی برخی از اقوامشان در زندان و زير بازجويی و شکنجه و تجاوزقرار دارند.

ليست دستگيری سپاه

عزيز جعفری ۲ ليست را به آقای خامنه ای پيشنهاد کرده بود. يک ليست ۱۵۰ نفره و يک ليست ۳۰۰ نفره و گفته بود شما اجازه دستگيری ۳۰۰ نفر را به من بدهيد، من اين جنبش را سرکوب می کنم. اما خامنه ای ترسيده بود. نگرانی او از واکنش جامعه به دستگيری وسيع و به ويژه دستگيری رهبران است. می ترسد ابعاد عکس العمل از کنترل آن ها خارج شود. در نتيجه در بيت رهبری (دستگيری قطره ای) را تصويب کردند. چند نفر را بگيرند وتحت فشار قرار دهند، يکی دو نفر آن ها را آزاد کنند، بعد از چند روز، چند نفر ديگر را بگيرند. اين دستگيری ها و آزاد کردن ها يک بازی روانی با جامعه است تا اجازه ندهند جامعه دچار شوک شود و عکس العمل انقلابی و نهايی را از خود نشان دهد.رهبران و دست اندرکاران جنبش سبز تحت فشار قرار دارند تا داخل و خارج را مرزبندی کنند. آقای حجازی از دفتر رهبری به طور مشخص از رهبران جنبش خواسته است مرزبندی کنيد و صف خود را با نيروهای خارجی و کسانی چون مخملباف و سازگارا جدا کنيد.در فضای امنيتی ۹۰ درصد وقت و امکانات هزينه امنيت می شود. فضای امنيتی، فضای بود و نبود است. فضای امنيتی بر فضای سياسی اثر منفی می گذارد. به همين خاطر مواضع سياسی رهبران متاثر از فضای امنيتی، محافظه کارانه و گاهی گنگ می شود. جنبش سبز بلافاصله پس از نماز جمعه خامنه ای در روز ۲۹ خرداد از فضای سياسی وارد فضای امنيتی شد. به خلاف خارج که همچنان فضا سياسی است، در داخل فضا امنيتی شده و اين يک چالش جديد برای جنبش سبز است.

چطور می شود مشکل رابطه رهبری را با بدنه جنبش حل کرد؟
- با رسانه ملی سبز. با يک راديو يا يک تلويزيون سبز. البته سازمان جنبش سبز ماتريسی عمل می کند و هسته ای.

استبداد به دنبال مرزبندی بين سبز در داخل و خارج هست. خود سبزها چی؟ آيا آن ها با رژيم در داخل مرزبندی مشخصی دارند؟
مرز سبزها با رژيم در داخل، ژله ای است. سبزها در جلسات خصوصی و آشکار از هم می پرسند، آيا يک سبز در نماز جمعه خامنه ای شرکت می کند؟ آيا اصلا يک سبز به نماز جمعه می رود؟ آيا يک سبز حق دارد با دولت کار کند؟ اين واکنش خشمی که مردم از هنرمندانی که با خامنه ای به هرشکل ملاقات می کنند يا در مراسم تنفيذ و تحليف حضور می يابند، همان نياز جامعه به مرزبندی است.
می گويند که علاوه بر اين فشارها، خامنه ای مدام به آقای موسوی، خاتمی و هاشمی پيغام می دهد که به آغوش نظام بازگردند.
در روز ۲۶ خرداد ملاقاتی بين موسوی و خامنه ای اتفاق افتاد. موسوی به خامنه ای گفت: “اگر مشکل تو من هستم، انتخابات تقلبی را باطل کن، در مقابل من خودم انصراف می دهم، اما با مردم بازی نکن.”
و خامنه ای در جواب گفته بود: “تو جنس ات با خاتمی فرق می کند برو سراغ زندگی خودت.” از آن سو هم برای خاتمی آدم می فرستد که” تو جنس ات با بقيه فرق می کند. تو مثل کروبی نيستی، خودت را قاطی نکن. بيا با هم صحبت کنيم. “
اين رفتارها مرا ياد بازجوهای خودم در دوره شاه می اندازد که يک روز با شلاق می آمدند و يک روز با جعبه شيرينی.

هاشمی رفسنجانی چطور؟ عده ای هنوز تکليفشان با او معلوم نيست. عده ای در طيفی که نامش سبز است، يک گوشه ای را هم برای او قائل هستند و عده ای او را مذبذب می دانند.
هاشمی رفسنجانی از ديرباز تا هنوز هر سه شنبه خامنه ای را ملاقات می کند. ادامه اين ملاقات ها از ديد او می تواند چند فايده داشته باشد.
اول- کند کردن خشونت سيستم. او مهار کننده خامنه ای در شرايطی است که خامنه ای تهديد کننده است.
دوم- نقش يک حمايتگر حداقلی برای جنبش سبز.هاشمی شير پيری است که اگرچه ديگر نيرو ندارد اما نامش هنوز شير است و هنوز همه از او می ترسند. او و خامنه ای چون دو عنصر سياسی يا مثل دو گرگ هر سه شنبه روبروی هم می نشينند و همديگر را ارزيابی می کنند. خامنه ای هم هر سه شنبه از او می خواهد که “جنبش سبز را رها کن. نظام مال خود توست. من نباشم تو بايد اين نظام را اداره کنی” دروغی که هاشمی ديگر باور نمی کند. هاشمی می گويد :خودم خامنه ای را به رهبری رسانده ام و حالا هم چون رفيق نيمه راه خائنی به خامنه ای نگاه می کند که اسب قدرت را سوار شد و رفت.
اما برای فهم هاشمی رفسنجانی بايستی او را در محيط ۳ گانه ای که حرکت می کند فهميد:

اول- محيط جنبش سبز: هاشمی از اين محيط راضی است. او در آخر عمر رويای اميرکبيری خود را در اين جا ارضاء شده می بيند. او ديگر دنبال پول و قدرت نيست. می خواهد نام نيکی از خود در تاريخ باقی بگذارد و برود.
دوم- محيط نظام: او معتقد است نظام مال من است و نه مال خامنه ای. از خودش می پرسد : با کی بجنگم؟ او می گويد اين من بودم که پس از مرگ خمينی و قبل از به خاکسپاری او ،بی آنکه وصيتی از خمينی وجود داشته باشد،مجلس خبرگان را راضی کردم که به جای شورای رهبری،شخص خامنه ای را به رهبری انتخاب کند. (اخيرا تلويزيون NHK ژاپن در يک مستند اين روز تاريخی را افشاء کرده است.) آدم از خودش می پرسد چه کسی اين فيلم افشاء کننده را در اختيار جهان گذاشته است؟
سوم- محيط روحانيت سنتی: خاستگاه او. آنجا که دلشکستگان از خامنه ای که حذف شدگان نظامند با هم درددل می کنند.
هاشمی در اين سه پارادکس محيطی گير کرده است. مواضع متفاوت از هاشمی ،به خاطر اين سه محيط است.
او در نامه ای به خامنه ای نوشته بود “يار خراسانی من”. با اين مضمون که تو خوبی، دولت احمدی نژاد بد است. نوشته بود اين ها احساس می کنند بين ما تفرقه است…
اين نامه البته يک توافق بود بين هاشمی و خامنه ای که اول هاشمی اين نامه را بدهد و در جواب خامنه ای هم يک نامه فدايت شوم برای او بنويسد. هاشمی نامه را نوشت و فرستاد و منتظر نامه خامنه ای شد. اما در لحظه ای نامه خامنه ای به دستش رسيد، که همسر پسرش ( مهدی ) را دستگير کردند. و فاطمه دخترش سراسيمه در اطاق او را باز کرد و خبر را به او داد. هاشمی نامه خامنه ای را در اين حالت خواند و ديد جواب آبکی ای به او داده است و از انتشار نامه منصرف شد.
از دفتر رهبری با هاشمی تماس گرفتند که چرا نامه ات را منتشر نمی کنی؟هاشمی پاسخ داد منصرف شده ام. نامه ام را پس بدهيد. نامه اش را پس ندادند. هاشمی زنگ زد که اگر نامه را پس ندهيد، خودم می آيم و پس می گيرم. (اين همان جايی است که شير حتی در هنگام مرگ هم با خودش به ياد می آورد که روزی برای خود شيری بوده است.) خامنه ای با او تماس گرفت و هاشمی گفت: نامه تو نامه ای نبود که قرار بود بنويسی و برخورد سيستم ات برخوردی نبود که قرار بود با من داشته باشيد.عروسم را گرفته اند و زده اند، برای چه بايد نامه رفاقت بنويسم؟
بچه های هاشمی هم نقش بسيار بنيادی ای در کنترل هاشمی دارند. آن ها مدام نامه های او را می خوانند تا مبادا در اين روزها يک خطای استراتژيک بکند. مدام به او می گويند مگر خون بچه های هاشمی رنگين تر از خون بچه های مردم است.و زن هاشمی حتی در مصاحبه ای که از تلويزيون ها نشان دادند گفت در صورت تقلب مردم به خيابان ها بريزند.حرف های هاشمی گاهی از دهان زن و بچه هايش در می آيد.
عده ای معتقدندهاشمی يک فرصت تاريخی است برای جنبش سبز.ميگويند: او کسی بود که زمينه های درونی نظام را برای فرصت اصلاحات آماده کرد، اما ضربه ای که بخشی از اصلاحات به او زد هم او را و هم اصلاحات را ضعيف کرد. آقای خاتمی همچنان ازکاری که تندروها با هاشمی در اصلاحات کرد ند می نالد.و آن را ضربه کاری به اصلاحات می داند.کسانی که جرات زدن خامنه ای را نداشتند و به جايش هاشمی را زدند.

آقای خاتمی؟ من خودم به همراه تعدادی از جوانان دو هفته قبل از آن که کانديدا شود ايشان را ملاقات کردم، قاطعانه می گفت که کانديدا نخواهد شد. بعد شد و من شوک شدم و بعد هم کنار کشيد باز هم شوک شدم. همان وقت از ايران تلفن کردم و پرسيدم که دليل اين تفاوت در حرف ها و کردار آقای خاتمی چيست؟ يادت هست چه گفتی؟

اگر خامنه ای می دانست که آقای خاتمی ممکن است بيايد ممانعت می کرد. به نظر من خاتمی آن ها را غافلگير کرد. با يکباره کانديدا شدن در روزهای آخر.يک روايت هم هست که دوستان خاتمی او را در آخرين لحظات قانع کردند. خامنه ای در پيغامی که توسط حسن خمينی فرستاده بود از آقای خاتمی خواست تا کنار بکشد و آقای خاتمی هم در مقابل خواست که او هم از پشت احمدی نژاد کنار برود و اين يک معامله ضمنی بود که اتفاق افتاد. خامنه ای در مشهد اعلام کرد که حمايت او از دولت ،حمايت از کانديداتوری احمدی نژاد نيست. البته بعدها معلوم شد که اين يک توافق ظاهری بوده است. و خامنه ای زير حرفش زد.

آقای خاتمی را با گاندی مقايسه می کنند. بخصوص با شعار عدم خشونت او.
همه ما آرزو داشتيم که خاتمی يک گاندی از آب در می آمد. اما فراموش می کنيم که فرهنگ اجتماعی پشت مبارزات گاندی ،با فرهنگ اجتماعی پشت مبارزات خاتمی، متفاوت است. شعار عدم خشونت گاندی، نتيجه منطقی فرهنگ هند و به ويژه هندوئيزم است. هندوهای مومن به خاطر پرهيز از خشونت ،گوشت نمی خورند و حتی تخم مرغ نمی خورند و اين يک زمينه فرهنگی است برای مبارزات بدون خشونت. در حالی که آقای خاتمی در يک فرهنگی که جنگ و جهاد بيشتر رنگ عربی دارد تا هندی، می خواهد يک مدل دموکراتيک از مبارزه را مطرح کند. تنها نقطه اتکای او البته جامعه تحصيل کرده، فرهيخته و آشنای با دنيای امروز ايران است. اگر صفر و صدی نينديشيم ،خاتمی هم گاندی ايران وگاندی منطقه است. تخم انديشه های دموکراتيکی را که او کاشت تا همين جا هم اثر خودش را داشته است. و جنبش سبزهم چون اصلاحات وام دار آنچه او گفت و آنچه او کرد نيز هست.

در ايران قدرت در دست کی است؟
سوال اصلی اوباما از مشاورانش هم اين است که در ايران قدرت در دست چه کسی است؟ پس او هم اين سوال را دارد.گمان من بر اين است که او می خواهد مطمئن شود که آيا قدرت دست احمدی نژاد است يادر دست خامنه ای تا با مدل ليبی و با توافق با او غرب را از بحران ايران خارج کند. حال آنکه نه ايران ليبی است و نه خامنه ای قذافی. جامعه ايرانی با سوادتر و فرهيخته تر از آن است که چون مردم ليبی يکسره تسليم استبداد شود. کجا در ليبی کسی هر روز شاهد يک جنبش دانشجويی يا جنبش زنان يا جنبش اصلاحات و يا جنبش سبز بوده ست؟ جامعه ای چون ايران که در هر انتخابات يک جنبش خلق می کند و قدرت استبداد را مدام به چالش می کشد را نمی توان با جامعه ليبی مقايسه کرد.
از نظر من قدرت به طور کلی در ايران به دو بخش تقسيم می شود:
قدرت حاکميت:که به زور اسلحه، پول نفت و فريب مذهبی، می کوشد اوضاع را کنترل کند.
و قدرت ملت: به يمن نسل جوان که اکثريت جامعه است، به اضافه طبقه متوسط ، و جامعه تحصيلکرده و فرهيخته، که می کوشند اوضاع را متحول کنند و اين قدرت را به چالش کشيده اند.
برای همين دنيا نمی داند که با چه کسی توافق کند. جنبش سبز جلوه يک قدرت مردمی است که دنيا دارد می فهمد فردای ايران متعلق به اوست. اخطار جنبش سبز به دولت های دنيا اين است:دولت احمدی نژاد مستاجر موقت ايران است. مالک اصلی مردم سبز ايرانند.
در مدل ليبی و قذافی، مذاکره و توافق راه حل است. در مدل صدام و عراق جنگ و نابودی راه حل است. در مدل ايران، تاثير بر افکار عمومی و توجه به حقوق بشر راه حل است. در مدل ليبی، کم هزينه ترين، در مدل عراق، پرهزينه ترين و در مدل ايران – به شرط توجه به حقوق بشر- موثرترين مدل برای دموکراسی و صلح در منطقه به وجود خواهد آمد.

عده ای می گويند قدرت در دست سپاه است و نه ملاها و عده ای سپاه را بازوی نظامی روحانيت می دانند. سئوال اين است آيا واقعا خامنه ای مثل خمينی بر جامعه ايران نفوذ دارد؟ يا قدرت در دست نظامی ها و سپاه است؟
خمينی کاريزما داشت. او ابتدا بر قلب ها حکومت می کرد. اما حکومت خامنه ای اقتداری است و اقتدار او ريشه در سه جا دارد:
اول- حلقه مشروعيتی: روحانيت، ائمه جمعه، خبرگان.
۷۰ درصد اين روحانيون به خاطر تداوم حيات خود به خامنه ای چسبيده اند. آن ها احساس می کنند مرگ او مرگ آن هاست. خامنه ای از اين حلقه مشروعيت زا، حالت قدسی برای خود می سازد. در گرد او دايره ای به نام روحانيت و مداحان هستند که طبقات سنتی فرودست را با لعابی به نام دين جمع می کنند. همواره برای آنها از خدا و بهشت و جهنم صحبت می کنند. او با آن ها يک رابطه دو جانبه ايجاد کرده. به آنها القاء کرده است که اگر من نباشم، شما نيستيد. بخشی از روحانيت بقايشان را در بقای خامنه ای می بينند. مهدوی کنی، مومن، يزدی،مصباح يزدی و حتی آدمی مثل نوری همدانی و عده ای از بزرگان حوزه در شرايط بحران با همين مکانيزم در پشت خامنه ای قرار می گيرند.
دوم- حلقه اقتصادی: خامنه ای می داند که بی پول اقتدارش از بين می رود. پس او برای اقتدار تمامی منابع را در اختيار گرفته.
يکی از منابع اقتصادی خامنه ای در مشهد است. آستان قدس: (يکی از کارتل های بزرگ مشهد، که از قضا باعث نفرت مردم مشهد هم هست. رب گوجه، نان رضوی، کاشی، قطعات خودرو، همه کارخانه های مادر و يا بنياد ۱۵ خرداد و ميلياردها دلار زمين و امکانات.)
مجتمع اقتصادی کوثر (۵ هولدينگ يا شرکت مادر دارد.) داراييش ۲۰ ميليارد دلار است. به اسم خامنه ای نيست اما هيچ کس حق جابه جايی يک ملک را بدون مجوز او ندارد.
کميته امداد: بزرگترين مجموعه ای که با طبقات فرودست کار می کند و به هر کس کمک می کند او را نوکر خود می کند. سفله پرور است، فضيلت پرور نيست. با دادن پول باورهای مردم را در اختيار دارد. فقط ۶ ميليون نفر را تحت پوشش دارد. اين بنياد ۶۰ ميليارد دلار ثروت دارد.
- ۳۰ درصد بانک پارسيان
- ۳۰ درصد ايران خودرو
- کل بانک دی
- شرکت سرمايه گذاری تدبير که خودش از بزرگترين شرکت های سرمايه گذاری است.
- جامعه الزهرا (که يک کارتل اقتصادی است و چندين کارخانه در کشور دارد . فقط در يک مورد يک پروژه ۳هزار واحدی خانه سازی دارد که با مشارکت سرمايه گذار قطری می سازد)
اين اموال در اختيار ولی فقيه هست و در سربرگش هم نوشته شده. آقای خامنه ای به مخبر رئيس ستاد اجرايی در حضور گلپايگانی و حجازی گفته است غير از من کسی حق جابه جايی املاک را ندارد، حتی اين آقايان. خامنه ای فهميده است که برای اعمال قدرت و تداوم مشروعيت احتياج به پول دارد. واين يک مهندسی است. چون فقط مشروعيت و قدرت، بقاء نمی آورد.اين پول ها به او امکان می دهد که به کردستان برود و به نام خودش ۲۰۰ميليارد تعهد کند. امام جمعه ها، شورای نگهبان، حوزه علميه از او حقوق می گيرند. طلبه ها از ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار تومان از خامنه ای حقوق می گيرند. در حالی که مثلا طلبه های صانعی ۱۵ تا ۲۰ هزار تومان از صانعی حقوق می گيرند.خامنه ای همه طلبه ها را بيمه کرده و دارد برای تمام طلبه ها خانه می سازد. شهرک های اطراف قم با پول کی دارد بالا می رود؟ ميزان ثروت خامنه ای در کشور از همه ثروتمندان دنيا بيشتر است. می گويد سرمايه مال من نيست در اختيار من است.
سوم- حلقه نظامی:
۱- فرماندهان در اختيار. (آن ها اقليتند.) ميليتاريزم قدسی. قبلا اين گروه در ايران مشروعيتشان را از شاه می گرفتند، اکنون اين ها از ولی فقيه. هدف اين ها سرکوب مردم است. قبلا سلطنتی بودند و نشانشان تاج، حالا قدسی هستند و نشانشان عمامه. (اين ها ۲۰ درصدشان ناراضی اند اما جرات حرف زدن ندارند ،ولی ۸۰ درصدشان وفادارند.)
۲- بدنه نظامی: ۸۰ درصدشان کارمندند.اين ها با هر نيرويی کار می کنند. فردا اگر جنبش سبز به قدرت برسد، با جنبش سبز کار می کنند.
۳- مجموعه مشروعيت زا: حفاظت اطلاعات خود مجموعه. مرتضی رضايی و رمضانی. فرماندهان از اين ها می ترسند. ازحوزه علميه هم وارد اين ها شده اند.
وقتی از خامنه ای صحبت می کنيم و از قدرت او، از چنين مجموعه ای صحبت می کنيم و نه فقط از يک شخص.سپاه حدود ۱۵۰هزار نيروی رسمی دارد و ۳۵۰ هزار نفر به نوعی از بسيج حقوق می گيرند.

پس زر و زور و تزوير در خامنه ای جمع شده است. چنين قدرتی را چگونه می توان شکست داد؟
شکاف بين رهبران و بدنه باعث ريزش آن هاست. مثلا طلبه هايی که حتی ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار تومان حقوق می گيرند، در شرايط تورم و گرانی جامعه ايران وضع نامناسبی دارند و دست روی دلشان که می گذاری آن ها هم ناراضی اند.
از طرفی آن ها با مردمی روبرو می شوند که مشروعيت حاکميت را قبول ندارند. آن ها در خلوت دو انگشتشان را به مردم نشان می دهند تا بگويند از شماييم. و يا بدنه ۸۰ درصدی کارمندان سپاه. اين ها در حقيقت کارمندانی هستند که چون شرايط کار در جای ديگری که بهتر باشد، برايشان فراهم نشده کارمند سپاه شده اند. بعد هم يادمان نرود بسياری از آن ها کارمندان اقتصادی هستند که در شرکت های وابسته به سپاه کار می کنند. از آن جا که سپاه همه کشور را تصاحب کرده هرکس هر کجا شاغل می شود گرفتار ناخواسته اين سيستم است.برخی از افراد عاليرتبه اين سپاه نيز از ايثارگرانی هستند که روزگاری جان بر کف به دفاع از ايران در مقابل عراق برخاستند و امروزه از اينکه عامل نظامی رژيمی هستند که همه موازين اخلاقی را زير پا می گذارد به ستوه آمده اند و احساس عذاب وجدان دارند.از همه بالاتر خانواده های آن ها هستند. بسياری از زنان و بچه های اين ها سبزند و مورد بازخواست خانواده های خود قرار دارند. حتی درون بچه های خود خامنه ای اختلاف نظر وجود دارد و فاصله قلبی آن ها با استبداد يک اندازه نيست.
وزارت اطلاعات، يعنی عامل قتل های زنجيره ای در ابتدای رياست جمهوری خاتمی حالا به جايی رسيده که در معرفی وزير اطلاعات جديد در جلسه معارفه، هيچ کس به احترام احمدی نژاد از جايش برنمی خيزد.

نقش و قدرت وزارت اطلاعات

وزارت اطلاعات در ايران امروزچه نقشی دارد؟
بايد از قبل تر شروع کنم. برگرديم به اين سوال که قدرت ايران در دست چه کسی است. يک زمانی قدرت در دست خمينی و صنف روحانيت بود. آن ها از دکان دين نان می خوردند. انقلاب به رهبری آن ها پيروز شد. پس در دهه اول انقلاب، قدرت در دست آن ها بود. تا مرگ خمينی و تا پايان جنگ.
وقتی خمينی رفت و خامنه ای به دست هاشمی رفسنجانی توانست خبرگان را راضی کند تا او را به رهبری برگزينند ،هنوز قدرت در دست روحانيت بود. اما رهبری خامنه ای در روحانيت مسئله ساز شد. عده ای که خود را يا ديگری را بر خامنه ای ارجح می دانستند، ناراضی شدند. خامنه ای نيز در آن زمان از مردم نمی ترسيد اما بسيار از ملاها می ترسيد. اين است که سعی کرد يکی يکی ناراضيان را در روحانيت توسط وزارت اطلاعات شناسايی و قدرت آن ها را محدود کند.
از طرفی جنگ تمام شده بود و يک نهاد عظيم به نام سپاه روبروی او بود که بعد از جنگ به عنوان قهرمان کشور سهم خواهی می کرد. خامنه ای تصميم گرفت آرام آرام سپاه و وزارت اطلاعات را جايگزين قدرت روحانيت کند و خودش را به عنوان فرمانده کل قوا قرار داد. چرخش ماهوی خامنه ای از يک روحانی به يک ژنرال، قدرت را از روحانيت، به سپاه و وزارت اطلاعات منتقل کرد. اگر در دهه اول انقلاب ، قدرت در دست روحانيت بود با مرگ خمينی و پايان جنگ و ولايت فقيهی خامنه ای و ورود وزارت اطلاعات و سپاه در عرصه های اقتصادی و سياسی، قدرت دهه دوم انقلاب از روحانيت به سپاه و وزارت اطلاعات منتقل شد. البته به سرکردگی خامنه ای و هاشمی.در دهه دوم خامنه ای و هاشمی سرکرده سپاه و اطلاعاتند و نه نماينده روحانيت در حاکميت.اين يک کودتای خزنده ای است که در دل نظام به آرامی اتفاق افتاد و تاکنون از آن کمتر حرف زده شده است.
اصلاحات شوکی بود به سيستم. قتل های زنجيره ای واکنش خامنه ای بود از طريق وزارت اطلاعات، به اصلاحات. افشاگری خاتمی و محکوم کردن وزارت اطلاعات، ضربه مهلکی به وزارت اطلاعات در قدرت وارد کرد.وزارت اطلاعات در مجموعه دولت خاتمی استحاله شد و از يک سازمان جاسوسی و مدير زندان و شکنجه و بازجويی و ترور تبديل شد به سازمانی تحليل گر و به عبارتی تازه شد: اطلاعات واقعی نظام.
طی چند سال صدها کتاب تحليل از اطلاعات منتشر شد. در اثر کثرت مطالعه که در اطلاعات اجباری شد،نيروهای اطلاعات وجه روشنفکری پيدا کردند و خامنه ای که يکی از دو اهرم قدرت خود را از دست داده بود، بيشتر به سپاه متمايل شد و بخش اطلاعات سپاه را در حد يک وزارتخانه به صورت موازی رشد داد.
از طرفی هاشمی رفسنجانی که شريک قدرت خامنه ای در اداره نظام بود، و خود زمينه ساز اصلاحات شده بود، با ضربه ای که از اصلاح طلبان خورد، از مرکز گردونه قدرت، به حاشيه رانده شد. در نتيجه دوباره قدرت جابه جا شد و از هاشمی و خامنه ای بين جريان اصلاحات و خامنه ای تقسيم شد و از سپاه و وزارت اطلاعات دهه دوم به سپاه و قشر فرهيخته و اصلاح طلب رسيد. به طور خلاصه تبديل قدرت در ايران اين چنين است.
قبل از انقلاب: شاه
دهه اول انقلاب: روحانيون به نمايندگی خمينی
دهه دوم انقلاب: سپاه و اطلاعات به نمايندگی خامنه ای و هاشمی
دهه سوم انقلاب: سپاه به نمايندگی خامنه ای،و قشر فرهيخته به نمايندگی خاتمی
اکنون: سپاه و خامنه ای و جنبش سبز
در اين ميان وزارت اطلاعات، هم به حاشيه رانده شد و هم استحاله شد. در جريان انتخابات اخير در مقابل سپاه که معتقد بود جنبش سبز يک انقلاب نرم ناشی از تحريک خارجی است، وزارت اطلاعات اصرار می کرد که جنبش سبز، يک عکس العمل طبيعی در مقابل تقلب است. بر اين تحليل تا آن جا اصرار شد که وزيرش مجبور به استعفا شد.در جلسه ای که در دفتر رهبری با حضور احمدی نژاد تشکيل شده است، در مورد وزارت اطلاعات به اين نتيجه رسيده اند که چاره ای جز يک تصفيه ۴۰ درصدی نيست. کارمندان وزارت اطلاعات حدود ۲۰هزار نفرند. در جلسه بيت رهبری تصميم به بازخريد ۶ تا ۸هزار نفر از کارکنان وزارت اطلاعات با مبلغی معادل ۲ برابر عرف بازخريد عمومی گرفته شده است. از ۲۰۰ مدير، تصميم به تغيير ۱۸۰ مديروزارت اطلاعات گرفته شده و قرار است تا ۸هزار نيرو از سپاه و بسيج و دانشگاه امام صادق جايگزين شوند.دوباره قصد دارند نيروی اطلاعاتی را که ظرفيت تحليلی نظام شده بود، تبديل کنند به نيروی سخت سرکوب. و می خواهند ۸ سال زحمات خاتمی را در تبديل وزارت اطلاعات که ۴ سال گذشته احمدی نژاد هم نتوانست آن را از بين ببرد، با اين جا به جايی نيروها از بين ببرند.
سپاه بعد از انتخابات خود را بدنام حس کرده است. سپاه هم اصرار دارد که ما نيروهای مرئی نظام هستيم. سرکوب بايستی توسط نيروهای نامرئی اتفاق بيفتد.بازگشت قدرت به اطلاعات و آزاد کردن سپاه، دوباره نيروهای امنيتی را برمی گرداند به نيروهای سرکوبگر و منفور. آنچه در محاسبه رژيم از قلم افتاده است، بيرون کردن ۶ تا ۸هزار نيروی ناراضی از وزارت اطلاعات به درون جامعه ناراضی ايرانی است. نگاه کارشناسانه آن ها سرريز جامعه می شود. نيروهايی که در درون يک سيستم کارشناس شده اند، به بيرون نظام پرتاب می شوند. با انباشتی از اطلاعات و نارضايتی .و اين خود هديه ای است به آينده بهتر مردم ايران.

آيا واقعا آقای خامنه ای برای اعتقاد به خدا و دين اش دست به اين جنايات می زند؟
نگاه خامنه ای ايدئولوژيک نيست، نگاه هزينه و فايده است او ژنرال خامنه ای کاسب است. خدا و دين، آخرين چيزی است که او در محاسباتش به ياد می آورد. او ديگر حتی در پی خوش نامی خود در بين هواداران خود نيست. او می ترسد. بيش از هميشه. و چون خيلی می ترسد، مردم را خيلی می ترساند. خامنه ای تبديل به يک افسر اطلاعاتی ترسان شده است. و شب ها خواب راحت ندارد.اعلام کرده است دستگيری آدم های مشهور را بايد خودش شخصا تاييد کند.

بعد از خودش برای رهبری به چه کسی فکر می کند؟
همان طور که خمينی مرگ خودش را باور نمی کرد تا وصيت کند بعد از او چه کسی رهبر باشد، او هم جرات فکر کردن به بعد از مرگ خودش را ندارد. اگر به مرگ فکر می کرد، جناياتش کمتر می شد. اما نزديکانش می گويند زمانی تصورش درباره شاهرودی بود، چون مجتبی ابله تر از آن است که او باور کند از پس حيله گری مورد نياز مقام ولی فقيه بربيايد. اگر چه مجتبی بسيار جاه طلب است و پدرش را او در اين باره به اين چاله انداخته است.

از عصر جمعه انتخابات، از زبان خيلی ها، واژه کودتا شنيده شد. اين گروه کودتاچی چه کسانی هستند؟
نفر اصلی کودتا شخص خامنه ای است. که زير نظر او ستاد کودتا قرار دارد. بعد از خامنه ای نفر اول کودتا ، طائب است (داماد آقای حسينی برنامه اخلاق در خانواده.) نام وزارتی طائب، ميثم است. مجتبی خامنه ای طرف مشورت او و گاهی رابط خاص او با خامنه ای است.
- بذرپاش (مشاور احمدی نژاد. رييس همزمان سازمان جوانان و سايپا و مدير وطن امروز.)
- مرتضی رضايی (حفاظت اطلاعات سپاه)
- عزيز جعفری
- مرتضوی
- ثمره هاشمی
- سردار عراقی (فرمانده سپاه تهران)
- سردار جوانی (سخنگوی سپاه)
- سعيدی (نماينده ولی فقيه در سپاه)
- ذالنوری (قائم مقام نماينده ولی فقيه در سپاه)
- مصلحی
- صادق محصولی
- احمدی مقدم (نيروی انتظامی)
- رمضانی (اطلاعات سپاه)
- مرتضايی (حفاظت اطلاعات سپاه)
- جليلی (دبير شورای امنيت ملی)
سپاه از قبل هم برای موسوی پيغام داده بود ما به هيچ قيمتی نمی گذاريم کسی غير از احمدی نژاد بيايد، هر کسی می خواهد بيايد بايد با موافقت رهبری بيايد.
با اينکه تيم کودتا از قبل تشکيل شده بود اما پس از آنکه آراء مردم را به نفع موسوی تشخيص دادند، برای جلوگيری از اعلام خبر، با دوبار حمله به قيطريه، عملياتشان را شروع کردند.
اولين حمله به قيطريه- ساعت ۷ عصر روز جمعه برای تخريب همه سيستم های اطلاع رسانی.
دومين حمله – دم صبح روز شنبه ـ با شروع دستگيری ها
تجربه رژيم از شلوغی های دانشگاه در دوره اصلاحات منجر به تصميم های جديد شده است. در دوره اصلاحات وقتی تظاهر کنندگان از ميدان وليعصر به سمت خيابان پاستور و دفتر رهبری راه افتادند، بين نيروی انتظامی و سپاه و يگان ويژه اختلاف بود که چه کسی مسئول جلوگيری از تظاهرات و سرکوب است. به همين خاطر بعد از انتخابات ستاد مرکزی مقابله با بحران (ثارالله) در تقاطع سئول چمران مسئول اين هماهنگی شد و ۳ وضعيت تعريف شد.
وضعيت سفيد= هرکس کار خودش را می کند.
وضعيت زرد= نيروی انتظامی (يگان ويژه) مسئول است.
وضعيت سرخ= سپاه مسئول است.
در روز سه شنبه ۲۶ خرداد در جلسه کودتا ،احمدی نژاد مطرح می کند که يک ستاد مافوق ثارالله در جلسه امنيت ملی تشکيل بشود که بتواند سياست ۲۴ ساعت آينده را تصميم گيری کند و با تاييد خامنه ای اجرا شود. اکنون اين ستاد هر روزه به مديريت سعيد جليلی تشکيل جلسه می دهد. در ستاد مافوق ثارالله، احمدی نژاد آنچه را می خواهد به خامنه ای منتقل می کند و آنچه را نمی خواهد منتقل نمی کند. کهريزک زير نظر اين مجموعه اتفاق افتاد و اين يک نشانه فساد سيستم است. اين سيستم فساد خودش را درپوش می گذارد.

ماجرای کهريزک

ماجرای کهريزک چه بود؟ جزئيات متفاوت وحشتناکی تعريف شده.
بايد گفت يکی از چالش های رژيم زندان هاست. شورآباد را اختصاص داده بودند به معتادان. دو سال قبل يکی از سوله ها را اختصاص دادند به اراذل اوباش. بعد از انتخابات رادان دستور داد از بين دستگير شدگان عده ای را که زيباتر و به قول رادان سوسول تر بودند به کهريزک ببرند. ۱۴۵ نفر را بردند در يک سوله ۷۵ متری که پيش از اين اراذل اوباش در آن زندانی بوده اند. پيش از آنکه آن ها را وارد سوله کنند، به زور لخت کرده و بعد در را بسته بودند. ۱۴۵ زندانی ابتدا از شرم نمی دانستند چه کنند و بعد شروع به مشت کوبيدن به در و ديوار می کنند. درها باز می شود و با شلنگ آب مورد هجوم قرار می گيرند. عده ای آب می پاشيده اند و عده ای آن ها را با شلاق می زده اند و بعد يکی يکی آن ها را بيرون می آورده اند و مجبورشان می کرده اند که به خودشان فحش بدهند و فرياد بزنند که مادرشان، خواهرشان، و همسرشان فاحشه است. در مورد تمام آن ها اين اتفاق می افتد و هرکس ممانعت می کند شلاق می خورد. بعد آن ها را دو به دو روبروی هم قرار می دهند تا اين فحش ها را به هم بدهند و بگويند: مادر، همسر، دختر و خواهر تو فاحشه است. با ذکر جزئيات رکيک . بعد دست آن ها را می بندند و به داخل سوله می اندازند.
آنوقت ۷۰ زندانی زير اعدام را که از اراذل و اوباش هستند و ماه هاست در سلول های انفرادی دچار فشار جنسی هستند به داخل اين سوله ها می اندازند تا به زندانيانی که دستشان از پشت بسته شده تجاوز کنند. در آن سوله با روزهای گرم تا ۴۰ درجه و شب های سرد که زندانی ها برای دستشويی هم حق بيرون رفتن نداشته اند و همان جا به توالت می رفته اند بوی عفونت بيداد می کرده است.دست بر قضا سعيد صادقی عکاس جبهه و جنگ که عکاس آقای خامنه ای هم بوده در بين زندانيان بوده است. فريادهای او که من با بيت رهبری رابطه دارم ناشنيده می ماند. و وقتی در يک بازديد شناخته می شود و از زندان آزاد می شود خود را به دفتر رهبری می رساند و در ملاقاتی که در روز دوشنبه اتفاق می افتد با جمعی به ديدار آقای خامنه ای می رود و با گريه آنچه را بر او و ديگران رفته است تعريف می کند. از خود او نقل شده که وقتی خامنه ای شنيد، چند بار بر پيشانی خود زد و بعد جلسه را ترک کرد.
وقتی به رادان و مرتضوی دستور می رسد که آقای خامنه ای دستور تعطيلی کهريزک را داده غر می زنند : حالا که خرشان از پل گذشت ، می گويند تعطيلش کن. قصه رادان و خامنه ای قصه يزيد و شمر است. می گويند وقتی شمر سر امام حسين را برای يزيد برد يزيد گفت: من گفتم جلوی حسين را بگير، نگفته بودم سر او را بياور.شايد بگويی پس خامنه ای بی گناه است. اما حتی ۳ روز پس از آنکه خامنه ای دستور تعطيلی کهريزک را داد، آن زندان به همان شکل داير بود. و وقتی زندانيان رو به مرگ را در بيمارستان بستری کردند از خانواده آن ها ۸ شرط را خواستند امضاء کنند تا مبادا در بيرون چيزی بگويند.اگر خامنه ای مخالف اين کارهاست، چرا رادان و مرتضوی را مجازات نمی کند؟می دانی اگر مجازات کند، می ترسد هيچ مامور ديگری جرات ادامه اين جنايت را نداشته باشد. غير از کهريزک، در مراکز مختلف نيروی انتظامی و زندان های خصوصی بسيج هم به ويژه به دختران تجاوز شده است.خامنه ای بارها گفته بود: اين لکه ننگ را به جمهوری اسلامی نچسبانيد. اما منظورش افشاگری های کروبی بود تا جلوگيری واقعی از تجاوز.

چه تعداد دستگير شدند؟
۴هزار نفر قطعی است. اما ۳هزار نفر ديگر هم بعد از بازداشت ها طی يکی دو روز اول آزاد شده اند که مشمول آن ۴هزار نفر نمی شود. از اين ۴ هزار نفر تنها ۴۰۰ نفر دست وزارت اطلاعات بوده اند.

اعتراف گيری ها آيا فايده ای دارد؟ همه دارند رژيم را هو می کنند و اعتراف کنندگان قهرمان شده اند.
از قطب زاده تا امروز قصه زندان های ايران اين بوده است:فشار در زندان، اعتراف گيری، تواب سازی، تکذيب سازی. کدام زندانی است که آزاد شده و اعترافاتش را قبول داشته باشد؟ اگر اين اعترافات زير شکنجه نبوده و فقط ناشی از گفتگو با بازجويان آگاه و مومن بوده، چرا اين بازجويان را به تلويزيون نمی آورند تا همان حرف ها را به مردم بزنند و همه جنبش سبز را يک جا تواب کنند.ابطحی به همسرش گفته: خاتمی چی راجع به من فکر می کنه؟ بهش بگين من خيانت نکردم.
ابطحی از آمپولی که به او زده اند به همسرش خبر داده و همسر ابطحی اين موضوع را لو داده است. بازجو دختر ابطحی را می برد که اگر می خواهی پدرت نجات پيدا کند ،بگو مادرت تکذيب کند.
برای ابطحی پرونده جنسی درست کرده اند. برای عطريانفر پرونده ارتباط با مجاهدين خلق. چون خواهرش، همسر قديری است و هر دو عضو مجاهدين خلق و سلام و عليک برادری با خواهرش کافی است که به يک پرونده امنيتی تبديل شود. درمورد سعيد حجاريان که بايد بگويم با آن ها بازی می کرده. ده صفحه دفاعيه اش را آورده و داده به همسرش که ۴ صفحه اش در تحليل اصلاحات است. اما آن ها در دادگاه آن ۴ صفحه را نخواندند. اگر راست می گويند آن ۴ صفحه را که يک نسخه اش هم پيش همسر حجاريان است، در دادگاه بخوانند.کلکی که به محسن امين زاده، بهزاد نبوی، عرب سرخی، ميردامادی، رمضان زاده و تاج زاده سه ماه است می زنند اين است که تک شماره هايی دروغين از کيهان و اعتماد ملی را چاپ می کنند که در آن ها از زبان اصلاح طلبان يا از همين زندانيان به ديگر زندانی ها اتهام زده شده و گناهان را به گردن هم انداخته اند. مثلا در يک مطلب خاتمی گفته است: ما جنايت کرديم و پشيمانيم.در مطلب ديگری تاج زاده عليه بهزاد نبوی حرف زده.
زندانيان از هرگونه کاغذ و قلم و حتی راديوی ايران محرومند. بايد گفت آن چنان نفاق نهادينه شده که به خواست خامنه ای، سپاه توليد اطلاعات می کند. وقتی مشروعيت از بين می رود برايش مشروعيت توليد می کند. خامنه ای می گويد کار انگليس است. سپاه عده ای را مجبور به اعتراف می کند و خامنه ای اعتراف ها را مبنای استدلال خود می گيرد. چه چرخه جالبی است. استبداد و استحمار! رابطه زور و تزوير. و ماشاءالله به دانشگاه امام صادق که قرار بود دانشمند شيعی درست کند، بازجوی شيعی پرورش داده است. زندان ها پر شده است از اين فارغ التحصيلان مسلح به ايدئولوژی اسلامی و علم شکنجه.

دانشگاه ها باز شده. آيا دانشگاه ها شلوغ و يا تعطيل خواهند شد؟
خامنه ای از دانشگاه می ترسد. اسلحه برده اند داخل دانشگاه ها. از برخی از دانشجويان و خانواده آن ها تعهد گرفته اند. از برخی از اساتيد تعهد گرفته اند اما بی فايده است. خامنه ای کم کم بايد از دبيرستان ها و دبستان ها هم بترسد. رژيمی که نتوانست برای نسل جوانی که اکثريت جامعه ايران را تشکيل می دهند، امکان ازدواج و اشتغال و هويت فراهم کند ،چاره ای نديد جز اينکه در مقابل پوچی و اعتياد کوتاه بيايد، تا اين انرژی عليه خودش قيام نکند. اما يکباره خود را در برابر نسلی می بيند که حتی عدد جمعيتش هم ترسناک است. انقلاب که شد ايران ۳۰ميليون جمعيت داشت. الان که ۳۰سال بعد از انقلاب است ايران ۷۰ميليون جمعيت دارد. يعنی ۴۰ ميليون نفر نسل جوان بعد از انقلاب هستند. حتی بچه های کادرهای رژيم هم جزو اين نسل هستند

. زن ها در جنبش سبز فعال اند. مطالبات جنبش زنان چیست؟

اول- منزلت خواهی، درجه یک بودن.

دوم- مشارکت در قدرت.

سوم- امکان فعالیت اقتصادی. به زن ها در 30 سال جمهوری اسلامی دو برابر بیشتر از مردان ظلم شده است. اول توسط مردان. دوم توسط قوانین مردسالارانه نظام.

مشهور است که خارجی ها می گویند ایرانی ها دو اشکال دارند. اول دلمردگی جامعه که این دلمردگی را جنبش سبز حل کرد. دوم اختلاف شدید در اپوزیسیون. یکی از محاسن جنبش سبز این بود که تا حد زیادی دوباره ایرانی ها را دور هم جمع کرد. اما باز هم خطر این وجود دارد که بر سر نحوه مبارزه با استبداد اختلافات جدیدی بروز کند یا اختلافات گذشته سر راه آینده قرار بگیرد؟

به نظر من یک اصل طلایی وجود دارد که اگر رعایت شود مانع از اختلاف می شود:به استبداد حمله کنیم و نه به همدیگر. تصور کن استبداد مجسمه ای است میان یک میدان که هر گروهی از اطراف میدان دارد به سوی آن سنگ پرتاب می کند. هر کس باید مواظب باشد که نشانه گیری اش دقیق باشد و استبداد را بزند و بر سر همدیگر سنگ نزنند.

فکر کنیم که در میان ما کسانی هستند که می خواهند این مجسمه استبداد را از دستش بشکنند. کسانی هستند که می خواهند آن را از سرش بشکنند و کسانی که می خواهند آن را از پایش برکنند. بسیار خب، هر کس از هرجایش که دوست دارد می تواند شروع کند. اما اگر به جای شکستن آن شروع کنیم بر سر نحوه شکستن یا جای شکستن بحث کنیم اختلافات شروع می شود.

در بین ایرانیان کسانی هستند که می خواهند احمدی نژاد سقوط کند. کسانی می خواهند خامنه ای سقوط کند. و کسانی می خواهند که نظام استبدادی سقوط کند. بیایید بی بحث، همه آنچه را که می خواهیم و می توانیم سقوط دهیم و وقت را بر سر نقد هم هدر ندهیم. اگر همه ما یک تکان کوچک به استبداد بدهیم بالاخره این مجسمه می ریزد.

اکثریت 70میلیونی جامعه ایران به خاطر تفرقه در عمل ضعیف تر از یک اقلیت مستبد است. ما نمی توانیم در یک سازمان گرد هم بیاییم. این خیلی دور از ذهن است. اما من فکر می کنم همه ایرانیان در جبهه ضد استبداد به هر شکل ممکن می توانند گرد هم بیایند تا بر این اقلیت مستبد پیروز شوند.

جنبش سبز از چشم جهان

غرب و به ویژه آمریکا چطور به مردم ایران و به خصوص به جنبش سبز نگاه می کنند؟

فرانسوی ها اول می گفتند فرقی نمی کند در ایران چه کسی بر سر کار بیاید. همه شما به دنبال بمب اتم هستید. و این از جاه طلبی شماست. حتی شاه شما هم بمب اتم می خواست که تاسسیات بوشهر را راه انداخت.البته امروزه فرانسوی ها فهمیده اند که بمب اتم فقط خواست خامنه ای است و آن هم از سر ترس است.

آمریکایی ها می گویند: جنبش سبز سیاست خارجی ندارد. مردم ایران می گویند مذاکره نکنید، تحریم نکنید، حمله نکنید. فقط می گویند نکنید، نکنید. تنها کاری که می خواهند انجام دهیم ،محاکمه سران رژیم ایران است. ما دادگاه لاهه نیستیم. ما دولتیم.از سویی جنبش سبز یک جنبش خود سازمان دهنده بی استراتژی با رهبری پراکنده است. افراد گوناگونی با اهداف متفاوتی از این جنبش حمایت می کنند. کسی دقیق نمی داند ایدئولوژی این جنبش چیست. بخصوص تجربه انقلاب ایران تحت رهبری خمینی نشان داد که وقتی پیروزی به دست می آید یک گریز از مرکز به وجود می آید که غرب را دچار مشکلات فراوان می کند. ایرانی ها در اجتماعات میلیونی در نفی احمدی نژاد مصرند. معلوم است که آن ها چه نمی خواهند، اما معلوم نیست که چه می خواهند.آینده آیا یک جمهوری اسلامی دیگر است و یا یک جمهوری واقعی غیر ایدئولوزیک.

آمریکایی ها می گویند: جنبش سبز معلوم نیست که بتواند با یک وحدت ایجابی زیر نظر یک رهبری جمع شود. موسوی می گوید: جمهوری اسلامی، و این همان حکومتی است که در جست و جوی بمب اتم و نابودی اسرائیل است و اسباب ناامنی در افغانستان، عراق و لبنان و فلسطین امروز.و موسوی سیاستش را در رابطه با بمب اتم و اسراییل و لبنان و عراق و افغانستان مسکوت گذاشته است.

امریکایی ها می گویند: نقش ایران تخریبی است. ایران تا به حال نقش مثبت نداشته. این نگرانی را غرب می تواند در مورد جنبش سبز هم داشته باشد. ظاهرا جنبش سبز می گوید تامین خواست مردم مبنی بر وجود دموکراسی در ایران منجر به گسترش صلح می شود. اما جنبش سبز در مواضع بین المللی، سیاست سکوت را اختیار کرده و گاهی هم مواضع ضد غربی و ضد اسرائیلی می گیرد. شاید برای اینکه خودش را حفظ کند. اصلاح طلبان لااقل در دلشان دوست دارند که جامعه جهانی از آن ها حمایت کند اما آن را در ظاهر رد می کنند.

آمریکایی ها می گویند:مفهومی که از اصلاح طلبی وجود دارد برای غرب بی معنی یا مبهم است. این تنها خامنه ای نیست که ایدئولوژیک نگاه می کند، بلکه اصلاح طلبان هم ایدئولوژیک نگاه می کنند. سبز ها می گویند:

- ما خواستار تغییر جمهوری اسلامی نیستیم. تغییر دولت را از طریق انتخابات می خواهیم.

- بی طرفی نهادهای انتخاباتی

- تبعیض مثبت به نفع روحانیت بایستی از بین برود.

- سلطه دولت از نهادهای مدنی برداشته شود.

- بی طرفی نظامیان

- محدودیت قدرت رهبر

- ارجحیت سیاست فراملی به سیاست ملی باید نفی شود.

همه این خواست ها یعنی تغییر رژیم و تغییر قانون اساسی. اما اصلاح طلبان نمی خواهند مسئولیت آن را به عهده بگیرند. از طرفی غرب نمی داند این جنبش پیروز خواهد شد یا نه؟ چون معلوم نیست به دنبال چیست. شما برای تعیین پیروزی این رژیم معیار لازم دارید.

هم چنین آمریکایی ها می گویند:این جنبش ممکن است از داخل یا خارج موفق بشود جمهوری اسلامی را عقب بزند، اما نه برای جامعه ایرانی و نه برای غرب تعریفی از آلترناتیو وجود ندارد. ممکن است توسعه اعتراض به ناتوانی نظامی سپاه بیانجامد و ولی فقیه از بین برود، اما جایش نظامیانی بدتر از جمهوری اسلامی فعلی روی کار بیایند. و این احتمال برای آمریکا و دولت های اروپایی باعث تردید آن ها می شود. از طرفی معلوم نیست سرنوشت این جنبش تا چه حد به بحران اتمی وابسته است. اینکه دولت اوباما تاکید می کند که برای غرب و کشورهای غربی در منطقه حل مساله اسرائیل و بمب اتمی در اولویت است ،معلوم نیست که تا چه اندازه برای جنبش سبز مهم است و حاضر است به حل آن کمک کند.

آمریکا حتی برای حل این مساله از خیر 3 گروگان خود گذشت تا مساله اتمی مذاکرات را تحت الشعاع قرار ندهد. این ها نکاتی است که در ذهن آمریکایی ها وجود دارد. آن ها می گویند اولویت جنبش سبز حل مساله بمب اتمی نیست. اگر سبزها به قدرت برسند آیا اختلافشان را با دنیا حل می کنند؟ما نمی دانیم چه اتفاقاتی دارد در ایران می افتد، اما ما می دانیم که ساعت ها جلو می روند، تیک تاک ساخته شدن بمب اتم، منطقه را بی ثبات می کند و ما وقت نداریم. معنی اش این نیست که ما مردم ایران را ندیده می گیریم. اما ما برای صلح جهان مصریم که در رفتار رژیم ایران تغییر ایجاد کنیم. اول با مذاکره، بعد با تحریم و در نهایت حتی با حمله.

ما باید بتوانیم به مردم اسرائیل بگوییم که ایران تهدیدی نیست. جامعه بین المللی بایستی خیلی زود عمل کند و اگر نتواند گزینه خطرناک دیگری را انتخاب می کند.

بوش سعی کرد بگوید دولت ایران مشروعیت ندارد و ایزوله اش کرد. بوش می خواست رژیم را تغییر بدهد. بوش می خواست مشروعیت ایران را به چالش بکشد. اما در 9ماه اخیر اوباما سعی کرده بر اساس امتیاز دادن بگوید مشروعیت شما در داخل مساله ما نیست. شورای نگهبان مساله داخلی ایران است. ما به عنوان دو کشور عادی می توانیم با هم همکاری کنیم. اگر اوباما حسن نیت نشان بدهد و ایران حسن نیت نشان ندهد، ما مجبوریم فشار بیاوریم بر مسئله اتمی و امنیتی منطقه، تا ایران رفتارش را تغییر بدهد.

آمریکا اعلام می کند ما 18ماه وقت داریم تا جلوی دستیابی ایران به بمب اتم را بگیریم. در این 18 ماه اول به دیپلماسی یک فرصت می دهیم و امیدواریم ایران مسیر کره را پیش نگیرد. البته بعد از اوباما قواعد بازی فرق کرد و دوباره بعد از انتخابات ایران و شلوغی های ایران تردیدهای جدیدی آغاز شد. ایرانی ها متوقعند که جهان و سازمان ملل و البته امریکا، حقوق بشر و تقلب در انتخابات را نادیده نگیرد. و دولت ایران هم وقتی از دنیا سخنی در مورد حقوق بشر می شنود ،احساس می کند بقای آن ها را هدف قرار دادیم. دولت ایران شوروی سابق نیست. اکنون قوانین بازی فرق کرده، اما وقتی علیه انگلیس، حتی بدتر از آمریکا صحبت می کنند، چه باید کرد؟ اوباما امید بیشتری به انتخابات ایران داشت. ما به دنبال آشتی بودیم با این رژیم ضد آمریکایی. و اکنون وضع کمی بغرنج شده است. ما پیش از این با یک ایران روبرو بودیم و اکنون با دو ایران.

بعد از انتخابات یک دفعه رژیم وارونه شد. اکنون اوضاع خیلی پیچیده تر است. از سویی ما چطور می توانیم با رژیمی که با مردمش ظلم زیادی می کند و ندا را در مقابل چشم جهان به جرم رای دادن می کشد، کنار بیاییم و رابطه برقرار کنیم و نگران عکس العمل مردم ایران نباشیم.واقعا احمدی نژاد به خاطر عدم رعایت حقوق بشر فرصت بزرگی را از دست داد .از سوی دیگر به سادگی با خامنه ای که فکر می کند آمریکا به دنبال یک انقلاب مخملی است ،نمی شود کنار آمد. البته ما بایستی از طریق دیپلماسی یا دیپلماسی با فشار او را مجبور کنیم.

اکنون هم رژیم ایران، بعد از انتخابات وضعیتش تغییر کرده، هم ماهیت جنبش سبز. جنبش سبز از یک جنبش مدنی به یک جنبش سیاسی تبدیل شده. اما نه جنبش سبز مستقیما از ما توقع حمایت دارد و نه ما جرات حمایت از آن ها را داریم. حمایت ما بوسه مرگ است. همین که ما یک گروه دموکراتیک را به رسمیت می شناسیم آن گروه می میرد. مشکل دیگری هم هست. ایرانی ها 30 سال است با هم اتحاد ندارند. اپوزیسیون ایران چیز واحدی از جهان نمی خواهد.

بدتر از همه اینکه آمریکا 30 سال ایران را به رسمیت نشناخت و درست حالا بعد از 30 سال وقتی آمریکا حکومت ایران را به رسمیت می شناسد، این ایرانی ها هستند که حکومت خود را به رسمیت نمی شناسند.

بدشانسی دیگر ما این است که وقتی ما خاتمی دموکرات را انتخاب کردیم، آمریکایی ها بوش جنگ طلب را انتخاب کردند. بوش در مقابل حمله به دو ساختمان در نیویورک، دو کشور را فتح کرد.(عراق و افغانستان) و حالا که آمریکایی ها اوباما را انتخاب کردند ،ما احمدی نژاد را در مقابل او داریم.

چیزی که غرب باید بداند این است که مردم ایران متحد طبیعی مردم غرب هستند. به لحاظ انسانی. به لحاظ میل به دموکراسی و آزادی. و حکومت ایران دشمن طبیعی غرب است. به دلیل نگاه ایدئولوژیک.

اینکه جنبش سبز سیاست بین المللی ندارد، حرف اشتباهی است. کمترین حد سیاست تشنج زدایی خاتمی می تواند سیاست جنبش سبز هم باشد. احمدی نژاد در مقابل گفتگوی تمدن ها، تقابل تمدن ها و بحث هولوکاست را آورد. اگر دنیا دنبال صلح پایدار در خاورمیانه است، باید بداند که وقتی این قصه ممکن است که یک دولت دموکراتیک در ایران بر سر کار باشد. در حالی که غرب تا کنون به دنبال فرد دیکتاتوری بوده تا ما را کنترل کند و راحت با او قرارداد ببندد.

قذافی ،دیکتاتور لیبی ،که با آن ها هم به توافق فوری می رسد، مطلوب تر از خاتمی ما بود که بایستی ملتش رابرای توافق راضی کند.

ایران کشوری دو قابلیتی است. اگر قابلیت اتمی اش موفق شود، تروریسم در خاورمیانه رشد می کند. اگر قابلیت دموکراسی اش رشد کند ، تمام خاورمیانه دموکراتیک می شود. نگذارید در منطقه جنگ دین با کفر صورت بگیرد. یا جنگ بین اسلام و مسیحیت. یا با یهودیت. بلکه کمک کنید این جنگ تبدیل بشود به رشد سنت های شرقی دموکراتیک (خاتمی) در برابر سنت های تروریستی (احمدی نژاد). اگر ایران دموکراتیک شود، از لبنان تا سوریه و مصر را هم متاثر می کند.یک روز اخضر ابراهیمی نماینده سازمان ملل در افغانستان به من گفت:امید سازمان ملل به پیروزی خاتمی است. اگر موفق شود تجربه او در خاور میانه کپی خواهد شد.

آیا واقعا جمهوری اسلامی به دنبال بمب اتمی است؟

پس از آنکه جمهوری اسلامی محبوبیت و مشروعیت ملی اش را از دست داد و دریافت که در پروسه جهانی شدن مانع ایدئولوژیک دارد،کل ایدئولوژی رژیم و ساختار دفاعی اش خلاصه شد در غنی سازی.

حمله آمریکا به افغانستان و عراق هم او را مصرتر کرد. در افغانستان که بودم اسنادی منتشر شد مبنی بر خرید دانش اتم از عبدالقدیرخان دانشمند پاکستانی. البته مافیا از آفریقا و برزیل و قزاقستان هم در این فروش دانش و امکانات دخیل بوده. ایران بمب اتم می سازد تا بحران ایجاد کند و اساسا حکومت ایران بحران زاست. چون اگر بحران نباشد باید دموکراسی بدهد و آن وقت باید برود.

آیا ایران اتمی به اسرائیل حمله خواهد کرد؟

جمهوری اسلامی اسرائیل را نخواهد زد. آن ها بقای خودشان را می خواهند. زدن اسرائیل یعنی نابودی خودشان. افکار عمومی هم بمب اتمی نمی خواهد. اتم ابزاری است برای بازی با غرب. و سرکوب داخل. برای همین ما از غرب بیشتر نگران ساخته شدن بمب اتم هستیم.

آیا جنبش سبز ضد اسرائیلی است؟

در مناظره انتخاباتی ،موسوی به احمدی نژاد اعتراض کرد که چرا درباره هولوکاست حرف می زنی و برای ایران بحران و خطر ایجاد می کنی؟ در تظاهرات روز قدس هم شعار “نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران” نشان دهنده آن است که جنبش سبز، یک جنبش ملی و صلح طلب است که علیه توسعه طلبی جمهوری اسلامی به پاخاسته است. جنبش سبز چه توقعی از مردم جهان و به ویژه غرب و به خصوص مردم آمریکا دارد.

این روزها سیاست غرب و آمریکا روی 3 کلمه می گردد:

مذاکره،

تحریم،

حمله.

با اینکه اکثر ایرانی ها وارد یک جبهه مبارزاتی با رژیم استبداد شده اند اما در مورد نحوه برخورد غرب با ایران اختلاف نظر دارند. غربی ها هم بیان می کنند که اگر قرار باشد نه مذاکره بشود نه تحریم و نه حمله، پس چگونه جلوی رژیم ایران را که به زودی به بمب اتم می رسد و در حال حمایت و توسعه تروریزم اسلامی در منطقه است را می توان گرفت.

دلایل طرفداران و مخالفین مذاکره با ایران چیست؟

مخالفین مبارزه استدلال می کنند که:

دام میز مذاکره، شبیه دام صندوق رای است. حکومت ایران 40 میلیون نفر را پای صندوق رای کشاند، نه برای اینکه انتخابات سالم را انجام دهد ، تنها برای این که مردم مهر تایید به نظام بزنند. و حالا هم مذاکره نمی کنند برای دست برداشتن از بمب اتم وعدم دخالت در عراق و افغانستان و لبنان، بلکه مذاکره می کنند برای خریدن وقت. مخالفین مذاکره می گویند مردم ایران حکومت ایران را تست کردند، و ماهیت دروغگو و غیر قابل اعتماد آن را کشف کردند. به کشف دوباره نیازی نیست. به خصوص که اتلاف وقت به نفع حکومت ایران است.

شما حکومت تان با یک استراتژی می آید، در حالی که ایران منافقانه با دو سیاست می آید. نمونه اش برخورد ایران در افغانستان است. در سطح ظاهری با کرزای دوستی می کند اما در سطح پنهان، تروریزم در افغانستان را حمایت می کند.و در ایران القاعده و طالبان را پناه می دهد.و حتی به آنها در عراق و افغانستان پول و سلاح و آموزش می دهد. ایران در ظاهر مذاکره می کند و مراکز رسمی انرژی اتمی را برای بازدید در اختیار شما می گذارد. اما مراکز مخفی سپاه را که مشغول ساخت بمب اتم هستند را از شما پنهان می کند.

شما جامعه فرهیخته و بیدار شده ایران را به عنوان بخشی از قدرت ایران فراموش کرده اید. مذاکره شما ندیده گرفتن فریاد و خشم ملت ایران علیه حکومت ایران است. مذاکره شما به حکومت ایران مشروعیت می دهد و زمینه ساز سرکوب مردم داخل ایران می شود. و به دموکراسی ایران لطمه می زند. ایتالیایی ها به قذافی مشروعیت دادند و شما به رژیم ایران. آمریکا بایستی مسئولیت خودش را به عهده بگیرد، در رابطه با سود و هزینه خودش. اگر شما با مذاکره به این رژیم مشروعیت بدهید و باعث سرکوب دموکراسی در ایران بشوید، ما هم برای جلوگیری از بمب اتم با شما همراهی نمی کنیم .در این صورت ما راه طولانی تری را به تنهایی برای دموکراسی می رویم، و شما راه طولانی تری را برای جلوگیری از بمب اتم و صلح در جهان.

مذاکره برای معامله است. غرب چیزی ندارد تا به رژیم ایران بدهد. قطعات هواپیما در مقابل بمب اتم ناچیز است. پس معامله ای اتفاق نمی افتد. از طرفی رژیم بحران زی است. مذاکره شکست خواهد خورد. حتی تحریم نتیجه نخواهد داد.چون شما به دنبال تحریم های ممکن هستید و نه تحریم های موثر. چون اجماع جهانی ندارید. روس ها عقب و جلو می روند. حتی هیات دولت روسیه ،علیه رئیس جمهور روسیه حرف زدند. (این چه حقیقت باشد چه یک بازی ،نتیجه اش یکی است.) چینی ها خیلی جلو نیامدند. در نتیجه برترین برگ برنده غرب ،مردم ایرانند. مردم تحصیل کرده و دموکراسی خواه ایران. دخالت آمریکا در دوره مصدق خاطره بدی بود. آمریکا از دیکتاتوری دفاع کرد. در آینده باز ایرانی ها خواهند گفت وقتی ما در حال فرو ریختن استبداد بودیم، منافع جهانی، منافع دموکراتیک و ملی مارا ندیده گرفت.

دلایل ساخت بمب اتم از بین نرفته، تنها چیزی که تغییر کرده، خطر داخلی است که ایران را سر میز مذاکره نشانده.از سوی حکومت ایران این مذاکره برای پز دادن به مردم ایران است که علیرغم فریاد شما که با ایران مذاکره نکنید ،دنیا با ما مذاکره کرد و مشروعیت ما را به ما باز گرداند. این مذاکره از سوی ایران وسیله رسیدن به مرحله بعدی نیست، خودش هدف است. ایران می خواهد به مردمش بگوید شما مارا مشروع نمی دانید اما دنیا می داند. در نتیجه وقتی غرب فوکوسش روی میز مذاکره است، فوکوس ایران روی افکار عمومی داخل ایران است. به علاوه خریدن وقت برای ساختن آخرین مرحله بمب اتم.

خامنه ای قذافی نیست تا همه قدرت را در دست داشته باشد. ایران جامعه باسواد، فرهیخته و معترضی دارد. وایرانی ها آن چه را به نفعشان نباشد در آینده مورد ارزیابی قرار می دهند. حتی سازش شما در مذاکره اگر به نفع ملت ایران نباشد، برای آینده بی ارزش است. همان طوری که توافق های شاه با غرب با انقلاب مخدوش شد.

مذاکرات ژنو نمونه دیگری از بی حاصلی مذاکرات است. برداشت غرب در مطبوعات غربی، با برداشت ایران در مطبوعات ایرانی ،کاملا متفاوت است. ایران نپذیرفته است که غنی سازی را متوقف می کند، بلکه پذیرفته اورانیوم 4 درصدی را به غرب می دهد تا 20درصدی را پس بگیرد. به قول عرب ها (اثبات شی ، نفی ماعدا نمی کند.)

موافقین استدلالشان چیست؟

و اما موافقین مذاکره استدلال می کنند که:

آنچه در ژنو اتفاق افتاد، یک سطحی از توافق بود. توافق بر سر بازدید از تاسیسات قم و اراک و در اختیار گرفتن اورانیوم غنی شده تا امروز. هر دو طرف با اهداف مشخصی وارد شدند. صبح دستوری برای مذاکرات آینده نبود. اگر کسی خودش را براساس یک دستور کاری آورده باشد ،احساس شکست می کند. روسیه پذیرفت که اورانیوم غنی شده را بگیرد تا 20درصد غنی کند و برگرداند و این یک گام مثبت است.

تندروها در هر دو طرف آمریکا و ایران احساس همکاری سازنده ای را شروع کردند. به نظر نمی آمد که جلیلی بخواهد برنده گفتگوها باشد. البته سعی می کرد طوری حرف بزند که آدم ها حدس بزنند که آن ها چه خواهند کرد.

متکی نیز در مطبوعات سیگنال داد که برای رسیدن به خواسته هایمان بایستی به خواست طرف مقابل هم توجه کنیم.

پیش از این در مورد آرام کردن عراق مذاکرات به نتیجه نرسید. اما حالا ایران آماده است در مورد مرکز قم همکاری کند. اگر چه مسائل اساسی همان جایی که بوده اند، مانده اند. اما تصویر کلی خیلی نومید کننده نیست.

اگر ما نخواهیم تا آن جا که ممکن است به ایران حمله کنیم و یا آن را تحریم کنیم ،بهترین گزینه مذاکره است. حتی اگر بخواهیم در نهایت ایران را مورد حمله و تحریم قرار دهیم، بایستی به خودمان و افکار عمومی مردم ایران و جهان ثابت کرده باشیم که هر نوع مذاکره ای از قبل شکست خورده بود.

می گویند مذاکره به رژیم مشروعیت می دهد. حمله به رژیم موجب توسعه جنگ در جهان می شود. از بین این دو بد ،ما بد اول را که خسارت کمتری برای بشریت دارد ،انتخاب می کنیم.

سال ها از سوی ایران مذاکره با غرب و به ویژه آمریکا یک تابو بود. اکنون با مذاکره این تابو شکسته شد.

مذاکره خواست ماست. حتی اگر موسوی هم برنده شده بود، سیاست خارجی ایران فرقی نمی کرد. طرف حساب ما ایران است، نه رئیس جمهور ایران. رژیم ایران حتی اگر موسوی هم انتخاب می شد، همان رژیم بود. به ما گفته می شود تحریم به ضرر مردم فقیر است و حمله زمینه سرکوب مردم را فراهم می کند و مذاکره رژیم را مشروعیت می بخشد. مشروعیت بخشیدن به رژیم از بعد از انتخابات مطرح شده. اگر موسوی طرف مذاکره بود ،کسی از مشروعیت دادن به او انتقاد نمی کرد.

نفس مذاکره با موضوع مذاکره دو چیز متفاوت است. ایرانی ها ما را تحت فشار قرار می دهند. توسط افکار عمومی که روی میز مذاکرات تنها پرونده هسته ای را قرار ندهید. آن ها اصرار دارند که پرونده حقوق بشر به پرونده اتمی سنجاق شود. این گزینه مطلوب تری است. مخالفین مذاکره بایستی بدانند که مذاکره اتفاق افتاد. دیگر مخالفت با آن بیهوده است.آن چه از این به بعد در مذاکرات مورد بحث است، موضوع مذاکره است. در مذاکرات ژنو بعد از گفتگوهای اصلی ، جلیلی طرف ایرانی در مقابل برنز طرف آمریکایی قرار گرفت. و مذاکرات به صورت مودبانه و جدی ادامه یافت اما وقتی جلیلی اصرار آمریکا توسط برنز را بر مسئله حقوق بشر دید، عصبانی شد.

رابطه دیپلماتیک عادی بین ایران و آمریکا می تواند یک چتر حمایتی برای جنبش سبز به عنوان یک امیدواری ایجاد کند.و این از طریق مذاکره ایجاد می شود.

تناقض های جنبش سبز باید حل شود یا باید همگی دعا کنیم که مذاکرات مسالمت آمیز پیش برود و تئوری اوباما درست از کار در آید. یا بایستی منتظر جنگ باشیم و برگردیم به دکترین بوش برای نابودی تروریزم. جنبش سبز از یک طرف مخالف مذاکره، تحریم و حمله آمریکا به ایران است و از طرفی گاهی هم سو با مواضع ضد آمریکایی رژیم، موضع گیری می کند.

ماهیت مذاکره ، دموکراتیک تر از ماهیت جنگ و قهر است. ایرانی که پای میز مذاکره می نشیند برای بازگشت به جهان معاصر یک گام نزدیکتر از ایرانی است که قهر می کند و به انزوا می رود.

چه کسی پاسخ سوال ما را می دهد. ساعت ها تیک تاک می کنند به سوی 18 ماه دیگر که ایران به بمب اتمی می رسد. ما ماه های کمی را اختصاص می دهیم به پیشرفت در مذاکرات و بعد که به مرحله تحریم یا حمله رسیدیم ،حاضر نیستیم به مرحله مذاکرات برگردیم.

خطر جنگ

حمله به ایران؟ آیا ممکن است آمریکا همانطور که به عراق و افغانستان حمله کرد و رژیم را عوض کرد، برای تغییر رژیم به ایران حمله کند؟ یا اگر حمله ای صورت گیرد، توسط اسرائیل است برای نابودی تاسیسات اتمی؟ و اصلا حمله به ایران چه عواقبی دارد؟

- در مورد اینکه حمله به ضرر مردم ایران است،هم نظری بیشتری در ایرانیان وجود دارد. مخالفین حمله این طور استدلال می کنند:

حمله نابود کردن اکوسیستم دموکراسی است. جامعه باسواد و فرهیخته ایرانی با ایجاد جنبش سبز دیر یا زود به دموکراسی می رسد. اما حمله به ایران ،این روند را متوقف می کند.

حمله ناقص به ایران، زخمی کردن مار استبداد است و انداختن آن به جان دموکراسی ایران. حمله مجوزیست برای تسویه حساب با مخالفین داخلی. و شروع عملیات تروریستی در جهان. هرکاری می کنید تندروها را معتبر نکنید، آن ها را بی اعتبار کنید.

حمله حتی اگر باعث شود رژیم ایران به سرعت سقوط کند، به نفع دموکراسی در ایران نیست. آنوقت مثل افغانستان که نیروهای بین المللی حکومت جدیدش را ایجاد کردند، خود شان هم باید آن را حفظ کنند. اما اگر در یک دوره طولانی تر به دموکراسی برسیم، آن هم به دست خود مردم ایران ،به دست خود آن ها هم حفظ خواهد شد. دموکراسی ای که با خشونت ایجاد شود، بایستی با خشونت هم حفظ شود.

حمله یا تهدید به حمله؟ دموکراسی ایران حتی بابت تهدید نظامی بوش هم هزینه پرداخته است. در این مورد خود من مثالی دارم. در کابل فیلم می ساختیم. یک نیمه شبی سفیر ایران سراسیمه در افغانستان به در خانه ما آمد. با این خبر که آقای خاتمی استعفاء داده است و وزیر امور خارجه وقت افغانستان (عبدالله عبدالله) به او خبر داده که آمریکا در صورت قطعی شدن استعفای خاتمی، قصد حمله به ایران را دارد. او از من می خواست که به دلیل دوستی با آقای خاتمی، صبح زود خودم را به ایران برسانم. از او پرسیدم چرا خودتان خبر نمی دهید؟ گفت آقای خاتمی رفته است و جواب تلکس های دولتی را هم نمی دهد. بعدها آقای خاتمی را خصوصی ملاقات کردم. رفته بودم او را راضی کنم تا استعفاء بدهد. به او می گفتم حالا که نمی گذارند کار کنید و همه دوستانتان را به زندان ریخته اند، استعفاء بدهید تا معلوم شود شما مقصر نیستید. آقای خاتمی گفت من بارها استعفاء داده ام، اما هروقت جدی شده، آمریکا نقشه حمله کشیده و من از ترس عاقبت کار مجبور شده ام استعفایم را پس بگیرم. آقای خاتمی گفت:ملت ایران و دموکراسی ایران بابت تهدید به حمله های آمریکا هزینه های زیادی را پرداخته است. وقتی ما را تهدید به حمله می کنید، مردم و دموکراسی ضرر می بینند. چون به رژیم مجوز سخت گیری و ارعاب و سرکوب می دهید. در حقیقت تهدید به حمله به ویژه حمله ناقص به ایران، خواست استبداد و سپاه پاسداران است. تا از این طریق کودتای خود را کامل کنند.

آمریکا با حمله به عراق صدام و افغانستان طالبان، در حقیقت دو دشمن خارجی استبداد ایران را از بین برد و مجوز داد دشمن داخلی اش که دموکراسی خواهی بود را هم محدود کند. و از آنجا که ایران با این دو حمله بر 3دشمن خود مسلط شده بود، فرصت یافت با بسیج امکانات چریکی محدودی در عراق و افغانستان وارد جنگی شود که پایانی ندارد. آمریکا می تواند ظرف یک هفته طالبان و ظرف دو هفته صدام و ظرف سه هفته حکومت ایران را نابود کند،اما در یک جنگ چریکی در منطقه ای ناآشنا، هیچ گاه نمی تواند پیروز شود.

حمله آمریکا به عراق و افغانستان وتغییر دو حکومت ظالم ،نیازمند تبلیغات توجیهی برای جهان بود. آمریکا و آمریکاییان نتوانستند حتی تغییرات مثبتی را که در این دو کشور انجام داده اند را به مردم دنیا و حتی به مردم ایران نشان دهند. من خودم بعد از 11 سپتامبر به مدت 2 سال در افغانستان زندگی کرده ام. و این وضعیت را با دوره طالبان که یک هفته مخفیانه به آنجا سفر کرده بودم مقایسه کردم. برای من امروز افغانستان دهها بار بهتر از دوره طالبان است. اما در اخبار جهان به ویژه ایران آنچه شنیده می شود فقط اخبار ناامنی است و نه تغییرات اساسی ایجاد شده.

- می توانم لیست بلند و بالایی از تغییرات را در افغانستان امروز بیاورم که جای بحثش این جا نیست.

هرگونه حمله نظامی کنترل دامنه اش ناممکن است. اگر به ایران حمله شود ،حکومت ایران مجبور به پاسخ سنگینی است و الا مشروعیت خود را حتی در بین طرفداران تروریست خود از دست می دهد. از طرفی حمله ایران به غرب و اسرائیل نمی تواند از سوی اسرائیل و آمریکا بی پاسخ بماند، پس حمله ناقص اولیه ، منجر به حمله کامل ثانویه خواهد شد. از سویی دولت ایران نمی تواند حمله گزینش شده را جدی نگیرد. او نگران مدل یوگسلاوی خواهد بود.پس او هم پاسخ می دهد.

حمله، بستن همه راه های بازگشت رژیم است به جامعه جهانی. در آن صورت رژیم ایران از خود رفتار آخرالزمانی نشان خواهد داد. مذاکره و تحریم برای او راه بازگشت می گذارد اما حمله او را در وضعیت بود و نبود قرار می دهد.

حمله اسرائیل ضد جنبش سبز است (و بدترین حالت حمله به چند نقطه است.) حمله تشدید فقر است، چون پول ایران به موشک تبدیل می شود.

طرفداران حمله چه می گویند؟

در مقابل طرفداران حمله هم استدلال هایی دارند:

اگر ما مذاکره کردیم و ایران پس از چند ماه مذاکره، مثل کره اعلام کرد که بمب اتم را ساخته است ، آنوقت چه باید کرد؟ مذاکره و تحریم اگر فایده ای نداشت ،چاره ای جز حمله به ایران نیست. حتی اوباما هم این گزینه را منتفی اعلام نکرده است.

ایرانی ها دروغگویند. حتی رژیم ایران که با حمله مخالف است و به هنگام حمله آمریکا به افغانستان اعلام می کرد که اجازه نمی دهد از آسمان آن کشور برای حمله به افغانستان استفاده شود، تیمی از وزارت امور خارجه خود را مسئول کرد تا با وزارت امور خارجه امریکا برای هماهنگی حمله همکاری کند. این ایرانی ها بودند که برای آمدن کرزای پافشاری می کردند. و این فرماندهان سپاه قدس بودند که در واشنگتن برای حمله از شمال افغانستان به کابل طرف مشاوره آمریکا بودند و روی نقشه حمله به طور مشترک کار می کردند.

کاری از دست ما ساخته نیست. کسی جلوی اسرائیل را نمی تواند بگیرد. اگر قرار باشد حمله ای توسط اسرائیل صورت بگیرد، کسی جز یک گروه 2 نفره در اسرائیل خبردار نخواهد شد.

اگر بعد از افغانستان به جای عراق به ایران حمله شده بود، امروزه وضع آمریکا فرق می کرد. در آن وقت افکار عمومی ایران به حمله آمریکا خوشبین بود، اما بعدها در اثر تبلیغات وسیع رژیم ایران، افکار عمومی که هنوز 67 درصد آنها از رسانه های رژیم خبر می گیرند عوض شد و موضعی منفی نسبت به حمله آمریکا گرفت. اکنون دوباره پس از سرکوب رژیم، اگر حمله ای به حکومت ایران صورت گیرد، مردم از ته دلشان خوشحال خواهند شد.به ویژه پس از تجاوز در زندان ها.

تحریم؟ در این مورد هم دیدگاه های مختلفی وجود دارد. حتی در جنبش سبز عده ای با تحریم مشروط موافقند و برخی با هر نوع تحریمی مخالفند.

- در مورد تحریم سه دیدگاه وجود دارد:

- مخالفین تحریم.

- موافقین تحریم.

- موافقین تحریم مشروط.

مخالفین قاطع تحریم استدلال می کنند:

تحریم افزایش تورم می آورد. و تورم بر مردم فقیر فشار می آورد و باعث گرسنگی بیشتر گرسنگان و مرگ بیشتر کسانی می شود که به دلیل نداشتن پول دارو در خطر مرگ قرار دارند.

تحریم به رژیم امکان می دهد که تحریم را به موقعیتی که جنبش سبز ایجاد کرده نسبت بدهد (وجنبش سبز مجبور می شود توسط رهبرانش از پیش علیه تحریم بیانیه بدهد که از خودش در مقابل این اتهام حفاظت کند. )

تحریم باعث می شود حکومت بی لیاقتی های اقتصادی اش را به گردن تحریم بیاندازد.

تحریم، سطح توقع مردم را از دولت پایین می آورد، چون دولت می تواند هر کمبودی را ناشی از تحریم عنوان کند.

دولت می تواند بعضی از سوبسیدها را به بهانه تحریم حذف کند. مثلا در مورد بنزین دولت در حال حاضر سوبسید زیادی می دهد که با کمبود بنزین و کوپنی شدن آن بار سوبسید را به گردن مردم در بازار سیاه می اندازد.

تحریم بی فایده است. به ویژه در مورد بنزین، چون دولت می تواند آن را از جای دیگر تهیه کند.

تحریم ها دروغند. مثلا آلمان و ایتالیا دو شریک جدی ایران هستند که معاملات اقتصادی آن ها حتی در دوران تحریم های اولیه بیشتر شده. این چه نوع تحریمی است که روابط اقتصادی توسعه داشته؟ فقط 64 شرکت وابسته به سپاه پاسداران تنها در شهر میلان (پایتخت اقتصادی ایتالیا) فعالند. تهدید در مورد ایران تهدید به تحریم و ژست به تحریم است.

تحریم تا به حال فقط مخارج دولت را بالا برده. تورم آورده. اما پول نفت و گرانی قیمت نفت آن را جبران کرده. برنامه ریزی یک ساله می خواهد. احتیاجات چین و ژاپن تحریم ها را می شکند. در کل تحریم تورم زا، به دلیل درآمد نفت بی اثر است.

تحریم ضعف دیپلماسی است.

موافقین تحریم چه دلایلی دارند؟

دلایل موافقین از این قرار است، آن ها می گویند:

سقوط رژیم منوط به سه چیز است.

اول- فقدان مشروعیت (در حال حاضر مشروعیت داخلی و بین المللی رژِیم از بین رفته است)

دوم- اختلاف در سیستم (بین مردم و حکومت و بین سیستم و خودش اختلاف افتاده. مثالش تظاهرات میلیونی مردم و اختلاف سپاه با وزارت اطلاعات.)

سوم- فلج سازی سیستم (اکنون ما در این مرحله ایم.) در این مرحله اعتصابات از داخل و تحریم از خارج باعث می شود که رژیم سقوط کند. چنانچه تحریم از خارج و اعتصابات از داخل شروع نشود، رژیم فرصت بازسازی خودش را پیدا می کند.

تحریم حتی اگر به مردم هم کمی فشار بیاورد ،باعث نارضایتی بیشتر توده های بیدار شده می شود. بالاخره مردمی که آزادی می خواهند یا باید کشته بیشتری بدهند، یا عمر طولانی تری را از دست بدهند یا کمی فشار اقتصادی را تحمل کنند.

اگر حمله نکنند و تحریم هم نکنند پس چه جوری جلوی بمب اتم را بگیرند؟ تحریم می تواند جلوی بمب اتم را بگیرد. همانطور که منجر به پایان جنگ ایران و عراق شد. خمینی از سپاه می پرسید: چرا بصره را نمی گیرید؟ سپاه می گفت: ما آماده ایم به دولت بگویید 400هواپیما و 2000 تانک به ما بدهد، ما بصره را می گیریم. دولت می گفت: ما فقط پول سیر کردن شکم مردم را داریم و نه بیشتر. و بدین ترتیب بود که خمینی جام زهر را سرکشید و تسلیم شد. برنده جنگ عراق ،تحریم های جامعه جهانی بود، نه ایران و نه صدام. در زمان جنگ 5بودجه نوشته می شد:

بودجه 35میلیاردی

بودجه 23میلیاردی

بودجه 15میلیاردی

بودجه 12میلیاردی

بودجه 7میلیاردی

می گفتند اگر بودجه 7 تا 15 میلیاردی داشتیم، شکم مردم را سیر می کنیم و اگر بودجه 23 یا 35میلیاردی داشتیم، جنگ را توسعه می دهیم. به خاطر تحریم در عمل تنها موفق می شدند 10میلیارد به دست آورند و تلاش می کردند مردم گرسنه نمانند. اما نفس کشور به شماره می افتاد. کارخانه ها خوابیدند. 53درصد کسر بودجه آوردند. متوسط تولید کارخانه ها 23درصد ظرفیت اسمی بود و این منجر به پذیرش صلح توسط خمینی شد. یعنی وقتی درآمد کشور پایین افتاد 6ماه بعد خمینی جام زهر( تسلیم در جنگ) را نوشید.

بعضی تحریم ها خوبند و بعضی ها بد. مثلا در عراق تحریم ها به مردم فشار آورد و صدام را قوی کرد. اما در آفریقای جنوبی تحریم رژیم را ضعیف کرد. نمی شود نسبت به تحریم در همه جا موضع دگماتیزمی مثبت یا منفی گرفت. چرا در زمان آفریقای جنوبی کسی نگران تحریم نبود؟چرا در زمان جنگ ایران و عراق کسی نگران تحریم نبود؟ مگر رفتاری که خود رژیم با مردمش دارد ،رفتار تحریمی نیست؟ اخراج کردن از کار. محروم کردن دانشجویان از تحصیل؟ من شخصا به یاد می آورم بعد از جنگ قرار شد صندوق بین المللی پول به ایران وام بدهد. این وام مشروط بود به تک نرخی کردن ارز و رفع موانع آزادی بیان. 53مورد تخلف آزادی بیان مشخص شده بود که یک موردش سینما و توقیف دو فیلم نوبت عاشقی و شبهای زاینده رود من بود. من دو، سه سالی بود ممنوع الکار بودم. از وزارت امور خارجه گروهی مامور شدند تا مرا راضی کنند که فیلمی بسازم و یکی از این تخلفات خود را رفع کنند و در همان فضا بود که من توانستم دوباره به فیلمسازی برگردم.

موافقین تحریم معتقدند اگر تحریم ها با اهداف مشخصی انجام شوند موفق به تغییر رفتار رژیم می شوند.

تحریم ها اگر چه مثل حمله ها، منجر به تغییر فوری رژیم نمی شوند، اما هلسینکی وار شرایطی را فراهم می کنند که آزادی های دموکراتیک رشد کنند و رژیم از درون خود را تغییر دهد.

مردم ایران بدون حمایت های موثر جهان نمی توانند تنها از طریق سینه جلو دادن جلوی گلوله و یا پذیرش زندان و یا تحمل تجاوز سرنوشت خود را عوض کنند.

تحریم ها نشانه های مهمی هستند که نشان می دهند جامعه بین المللی برای تغییر رفتار مصمم است.

دولت ایران اگر بداند در زمان مشخص باید کار مشخصی را انجام دهد و الا تنبیه می شود آن کار را انجام می دهد. به ویژه در شرایط جدید به سه دلیل:

اول- اوضاع داخلی (رهبر ایران پس از انتخابات نظرش در عمل عوض شده است.)

دوم- عقب کشیدن روسیه

سوم- اولتیماتوم غرب

همانگونه که مذاکره با غرب می تواند مشروعیت رژیم را بالا ببرد، تحریم ها می تواند مشروعیت مردم را بالا ببرد. در شرایط فعلی حتی تحریم های حاد باعث نمی شود که مردم پشت رژیم خود بایستند. مردمی که تا سال گذشته فریاد می زدند “انرژی هسته ای ،حق مسلم ماست” امروزه فریاد می زنند “نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران”

22 خرداد را فراموش نکنیم. ایرانی ها توانستند نظر دنیا را نسبت به خود عوض کنند. دیگر مردم ایران مساوی با احمدی نژاد و خامنه ای نیستند. دیگر تحریم رژیم ایران چنانچه شامل حقوق بشر هم باشد ،مساوی تحریم مردم ایران قلمداد نمی شود.

اکنون تحریم ممکن است. حتی اگر سازمان ملل هم با قطعنامه شورای امنیت تحریم نکند، کنگره آمریکا به تنهایی می تواند تحریم هایی را وضع کند. بعضی از تحریم ها به ویژه در مورد اسلحه موثرند. حتی اگر کسی خبر نداشته باشد.

افکار عمومی ایران پیچیده است. درحالی که حمله به افغانستان توسط دولت ایران محکوم می شود، خود دولت در ابتدای حمله به افغانستان همکار آمریکاست. در حالی که ایرانیان در ظاهر با تحریم مخالفت می کنند، اکثر آن ها در جلسات غیر علنی و در بین خودشان با تحریم مشروط و گاهی شدیدترین نوع تحریم موافقند. 30سال استبداد دینی ایرانی ها را ریاکار کرده است. گاهی از واژه “نه” آن ها بایستی معنی “آری” دریافت شود. این دوگانگی در فرهنگ آن ها هم ملموس است. در مراسم عروسی در سوال عاقد که سه بار از عروس رضایت برای عقد را می پرسد، بار اول و دوم عروس از جواب آری طفره می رود، و تنها در مرتبه سوم است که پاسخ مثبت عروس شنیده می شود. در مورد قبول تحریم پاسخ نهایی ایرانی ها مغایر پاسخ های اولیه است.

چاره ای جز تحریم نیست. زیرا رژِیم ایران غیر قابل اعتماد است. حتی اگر مذاکره رسمی کند در خفا به دنبال بمب اتم است. از طرفی رژیمی که مردم را می ترساند و محروم می کند ،لابد خودش ترس و محرومیت را می شناسد که به کار می برد، پس باید آن را ترساند و محروم کرد تا تسلیم بشود.

دلایل موافقین تحریم مشروط چیست؟ آن ها چه فرقی با موافقین غیر مشروط دارند؟

بخشی از اختلاف آن ها برمی گردد به نگرانی درباره فشار به مردم و می خواهند تحریم ها بیشترین فشار را بر دولت وارد بیاورد و یا انگیزه های تحریم که صرفا بمب اتم نباشد و به حقوق بشر هم بپردازد و برخی اش برمی گردد به اثرگذاری بیشتر تحریم از طریق نشانه گیری دقیق تر و یا ریتم تحریم. آن ها استدلال می کنند که:

تحریم های نظامی و امنیتی هیچ نوع مخالفی ندارد. مثل تحریم فروش ابزار سرکوب مثل گاز اشک آور که در حال حاضر فروشنده آن آلمان و برزیل هستند یا معاملات شرم آور چین و ایران در ماه های گذشته در زمینه انرژی اتمی و یا کنترل بازرسی کشتی ها برای جلوگیری از حمل اسلحه.

تحریم سپاه: از آن جا که کنگره سپاه را تروریست اعلام کرده و از طرفی برای مردم ایران هنوز به خوبی معلوم نیست که سپاه پاسداران همه اقتصاد کشور را مال خود کرده است، تحریم سرمایه گذاری ها و صادرات و واردات و کلیه عملیات بانکی سپاه در هر سطح و هر جا به همراه اطلاع رسانی 3 فایده عمده دارد.

اول- فلج سازی اصلی ترین نهاد سرکوب.

دوم- افشاگری در داخل ایران .که چطور سپاه کشور را خورده است.

سوم- فشار اصلی به حکومت و نه فورا و مستقیم به مردم .و اسباب خوشحالی مردم سرکوب شده توسط سپاه می شود. از آنجا که سپاه از تراکتورسازی تبریز تا جاده سازی در هرات افغانستان تا ورود برنج در هند تا تشکیل بانک تا خرید سهام مخابرات تا کشتی سازی صدرا و تا همه چیز را در اختیار دارد، تحریم سپاه ، تحریم ایران است بی آن که تحریم ایران قلمداد شود.

اما از آنجا که بسیاری از عملیات اقتصادی سپاه، با نام شرکت های خصوصی اتفاق می افتد، نیاز به کارشناسان دارد و بایستی اطلاعات مربوط به سپاه توسط ایرانیان در اختیار مجامع بین المللی قرار گیرد. و از آن جا که جابه جایی دلار تحت کنترل آمریکاست، این امر ساده تر امکان پذیر است.

تحریم نفت: عده ای بر این باورند که هر نوع تحریمی تا به تحریم قاطع نفت منجر نشود، فاقد کارایی است. چرا که درآمد نفت، جبران کننده خسارت هر نوع تحریم دیگر است. در این مورد 2 پیشنهاد مشخص وجود دارد.

اول- تعیین سقف فروش نفت. مثلا چیزی حدود رفع نیاز گرسنگی و بیماری مردم.

دوم- اجازه فروش آزاد و حق برداشت 15 درصد از پول نفت.

مورد دوم نگرانی ناشی از کمبود نفت در بازار و بالا رفتن قیمت نفت در دنیا را منتفی می کند. اما بایستی به کمپانی های نفتی فشار گذاشته شود تا طرف خرید و فروش بانک های خاصی باشند که معاملات نفتی ایران قابل کنترل باشد.

ریتم تحریم: انقلاب هایی که در ایران اتفاق افتاده است در شرایط اقتصادی خوب بوده و عمدتا طبقه متوسط به این انقلاب ها پیوسته اند. تحریم ها چنانچه به آرامی صورت گیرند و منجر به فقر طبقه متوسط شوند ،یا فقر طبقه سوم را تشدید کنند، مردم را درگیر معیشت روزانه خود می کنند. از طرفی مردم ایران آمادگی خو گرفتن با شرایط سخت را دارند و تحریم به صورت واکسن عمل می کند.

تنها تحریم موثر، تحریمی است که با شدت و فوریت اجرا شود که بر نقدینگی رژیم اثر بگذارد و رژیم نتواند شوک وارده ناشی از آن را در زمان کوتاه کنترل کند. حال آن که آمریکا برای همراه کردن همه جهان تحریم های ملایمی را انجام خواهد داد و این منجر به واکسینه شدن تحریم خواهد شد. تحریم ها زمان می برند تا اثر کنند. از طرفی می دانیم که وقت چه اندازه مهم است و ساعت دارد تیک تیک می کند، حتی ساعت اسرائیل برای شمارش معکوس بمب اتم ایران.

انگیزه تحریم: تحریم خوب است اما نه فقط به دلیل بمب اتم، بلکه به اضافه حقوق بشر. چون در این صورت مردم ایران هزینه می دهند و فایده ای نمی برند. اما اگر تحریم به دلیل بمب اتم و حقوق بشر توامان باشد، ایرانی ها جهان را حامی خود می بینند و تحریم را علیه حکومت می یابند و نه علیه خود. چنانچه تحریم به دلیل بمب اتم باشد ،رژیم می تواند بخش هایی از مردم را پشت سر خود بسیج کند و یا غرور ملی را تحریک کند. روشنفکران ایرانی و خارجی را علیه خود تحریک کند. غرب باید توجیه شود که افزودن حقوق بشر در انگیزه تحریم ،بار و هزینه ای اضافی بر دوش او نیست، بلکه حقوق بشر می تواند در ستون فایده های او تعریف شود. حقوق بشر زمینه ساز پذیرش تحریم از سوی جامعه ایران و جامعه بین الملل است، به شرط آن که هر تحریمی هدفمند و ما به ازای مشخصی داشته باشد. اگر به عواقب تحریم ها فکر کنیم، خواهیم دید که انگیزه تحریم ها ،به اندازه اجرای تحریم ها موثر است. انگیزه تحریم ها می تواند مردم ایران و اجماع جهانی را باعث شود.

تحریم موثر نه ممکن: از آنجا که روسیه و چین وتو کننده تحریم ها هستند، غرب به دنبال تحریمی است که با توافق دیگران ممکن باشد .اما همواره آنچه ممکن است، موثر نیست و گاهی به عکس خودش تبدیل می شود. پیش از این طبق قطعنامه شورای امنیت یا برخی از کشورهای غربی ،چندین مورد تحریم درمورد ایران وضع شده است:

دسترسی به خدمات پولی و بین المللی

ممانعت از فعالیت شرکت های ایرانی در خارج

تحریم صدور برخی از کالاها به ایران

مسدود کردن دارایی های این کشور در خارج

این تحریم ها اثرات کمی بر تورم ایران داشته اند اما هیچ نقش بازدارنده ای برای پروژه اتمی و تروریستی ایران نداشته اند. زیرا این تحریم ها تنها ممکن بوده اند و نه موثر.

تحریم ؟ یا تهدید تحریم؟ برخی فکر می کنند تهدید تحریم که سمبلیک است می تواند اثر داشته باشد. آن ها فکر می کنند ایران کره شمالی نیست، کشوری است که از انزوا بیرون آمده و می تواند ببیند که اگر با دنیای خارج رابطه داشته باشد ،چه تاثیری دارد.و تهدید تحریم کافی است. غافل از این که تهدید تحریم، تا مدت کوتاهی بر تورم ایران موثر است،اما به زودی اثر خود را از دست می دهد. مطالعه بازار ایران و پایین بالا رفتن چند روزه نرخ ارز با شنیدن تهدید تحریم ها نشانگر بی خاصیت بودن است.

تحریم ها اگر چه ایدئولوژی ها را عوض نمی کنند، اما رفتارها را عوض می کنند، به شرط آن که تهدیدها بر اثر تکرار، کارایی خود را از دست ندهند.

تحریم و تبلیغات: فشارهای بیرونی وقتی موثر واقع می شوند که تبدیل به فشارهای درونی شوند. ایران صرفا یک دیکتاتوری نظامی یا فردی نیست. ایران یک جامعه سیاسی است که حتی بر حکومت اثر می گذارد. بدون توجیه چنین جامعه ای، نه مذاکره، نه تحریم و نه حمله، نه تنها اثر ندارد که ممکن است نتیجه معکوس بدهد. غرب با آن که تلویزیون صدای آمریکا و بی بی سی را در اختیار داشته از توجیه حضور خود در عراق و افغانستان عاجز بوده است. همین طور در توجیه علت مذاکره خود با ایران بعد از تقلب در انتخابات عاجز بوده است.

پیش از هرنوع تحریم ،می بایست فیلم هایی نشان داده شود که تحریم در چه کشورهایی مثلا (آفریقا، صلح ایران و عراق، هلسینکی) منجر به چه تغییراتی شد، به ویژه در این مورد تمرکز بر مساله اتمی، به عنوان تنها علت تحریم، جوابگو نیست.

تحریم آماده سازی لازم دارد. بایستی معلوم شود که سپاه و آخوندهای رژیم کارخانه داران هستند با ذکر مشخصات واقعی و دقیق. این که مردم بدانند دفتر تبلیغات اسلامی در قم یک سازمان اقتصادی مستقل است. این که کارخانه های نوشابه مثل پارسی کولا مال آن هاست، این که سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی ،فعالیت اقتصادی بین المللی دارد (مثل مجمع اهل البیت) و این که تحریم ها می تواند بر این سازمان ها چه تاثیری بگذارد.

می گویند در جنگ بایستی ضعیف ترین نقطه مقاومت طرف را پیدا کرد. رژیم استبداد دینی، خود را زاهد نشان داده است. برملا کردن ثروت سپاه و ملاها و خامنه ای، با تبلیغات واقعی ،حمله به نقطه ضعف آن هاست. این که مردم بدانند آستان قدس رضوی و بنیاد مستضعفان از مالیات معافند و به مجلس پاسخ نمی دهند و درآمدشان سر از غزه و لبنان در می آورد، در حالی که مردم در روستاهای ایران آن چنان فقیرند که بایستی رایشان را با یک کیسه سیب زمینی در زمان انتخابات عوض کنند، نکته ای است که نباید به آن بی توجهی کرد.

هدفمند بودن تحریم: شلیک گلوله تحریم ، نبایستی ساچمه ای باشد، بلکه باید هدف مشخصی را نشانه برود. مثل تحریم تا زمانی که موارد خاص از حقوق بشر اجرا نشده است.

استثنائات تحریم: بخش خصوصی ایران متحدان طبیعی جامعه بین المللی اند و تحریم در مورد آنان بی مورد است، مگر آن که مشخص شود یک شرکت بخش خصوصی، محملی برای فعالیت های دولتی است.

لیست برخی از تحریم های فرعی اما موثر از نظر این گروه:

- لغو سفر مقامات ایرانی به خارج از کشور و لغو سفر مقامات اروپایی به ایران.

- تقلیل سطح سفیر به کاردار.

- بازرسی کشتی ها در خلیج فارس برای جلوگیری از انتقال اسلحه.

- عدم تخصیص وام و امکانات نظامی و یا دو جانبه به دولت ایران.

- لغو پرواز هواپیماهای ایران به خارج.

- عدم عقد قراردادهای جدید اقتصادی با ایران.

- تخصیص بودجه برای انعکاس واقعیات جنبش مردم ایران در سطح رسانه های بین المللی (نه صرفا بی بی سی و صدای آمریکا که بر روی داخل موثرند. )

- اعزام کمیته های وابسته به سازمان ملل برای نظارت بر اجرای حقوق بشر، آزادی بیان، زنان و…

- قطع رابطه پارلمانی کشورها با پارلمان ایران (تقلیل انجمن های دوستی)

- تحریم هایی علیه شخص خود احمدی نژاد و خامنه ای (مثل لغو سفر او، و نيز تنظیم شکایت و محاکمه او)

- ممنوعیت سرمایه گذاری در صنایع نفتی

- ممنوعیت سرمایه گذاری در مخابرات

- قطع روابط بانکی ایران. روی دبی و مالزی فشار گذاشته شود که مبادلات مالی ایران را هندل نکنند.

- ضمناً پیگیری حقوقی پرونده جنایات در دادگاه لاهه.

عده ای در پی محاکمه احمدی نژاد و خامنه ای هستند، آیا این کار نتیجه ای دارد؟

خوب است یک گروه حقوقی تشکیل شود .

مذاکرات ژنو چگونه گذشت؟

بازی درخشان بهروز وثوقی را در نقش معتاد در فیلم گوزنها به یاد داری؟آن صحنه مشهور (بگذار جلوی فاطی بزنم توی گوش ات را) حکایت احمدی نژاد و گزارش مذاکرات اتمی ژنو او همان نوع حکایت است.

در شروع جلسه طرف ایرانی (سعید جلیلی) اعلام می کند که ما خواهان گفتگو درباره همه چیز هستیم و نه تنها بمب اتمی.و طرف امریکایی (آقای بیل برنز) اعلام می کند که بسیار خب، از وضع حقوق بشر در ایران شروع می کنیم.

طرف ایرانی ابتدا عصبانی می شود ولی به زودی ترجیح می دهد به مذاکرات اتمی بپردازد و در نهایت نیز پس از کسب مجوز تلفنی از رهبر این تعهدات را امضا می کند.
اجازه بازرسی از تاسیسات آب سنگین اراک (که تا به حال اجازه نمی دادند.)
اجازه بازرسی از تاسیسات تازه اعلام شده قم.
تحویل همه اورانیوم غنی شده تا به امروز.
در عوض دریافت سوخت مورد نیاز برای تاسیسات تهران (که تاکنون از آرژانتین تهیه می شده ، و در این یک مورد خاص مصارف پزشکی داشته است.) جلسه بعدی هم 19 اکتبر است.

برداشت غرب تاکنون این بود که ایران تا 18 ماه دیگر به بمب اتمی دست خواهد یافت. واکنون تصور می کند با این عمل 8 ماه وقت خریده است.اما بعید نمی داند حکومت ایران حقه ای را که در انتخابات به مردم خود زد، علیرغم قبول تعهدات در ژنو، به غرب هم بزند.لذا برای جلوگیری ایران محاسبه بر اساس 18 ماه وقت از قبل تعیین شده است.
ایران نیز تصور می کند 8 ماه وقت خریده است و تحریم ها را به عقب انداخته است.
اما شخص اوباما بسیار به ایران بدبین است. لذا آمریکا همزمان پیش نویس تحریم ها را پیش خواهد برد و از هم اکنون در پی موافقت چین برای تحریم احتمالی در صورت عدم اجرای تعهدات از سوی ایران است.اوباما به خزانه داری دستور داده که فشار بانکی به ایران را بیشتر کنند. شرکت های سپاه را در لیست گذاشته اند. (40 بانک را آورده اند روی خط) یهودی ها هم دارند به بانک های سوئیسی اعلام می کنند که همکاری کنند.
کریستین امانپور از خانم کلینتون می پرسد چرا آنچه دولت ایران برای مردم خود اعلام می کند با روایت شما متفاوت است؟و کلینتون جواب می دهد برای ما آنچه ایران به مردمش اعلام می کند مهم نیست ، آنچه مهم است، چیزی است که عمل می کند.
رییس سیا هم در مصاحبه ای اعلام کرده است ما از سه سال پیش می دانستیم تاسیسات قم را ، و قرار بود اوباما در سازمان ملل آن رافاش کند که ایران فهمید و خودش اعلام کرد

پارلمان‌نیوز: روز گذشته مهندس میر حسین موسوی به همراه دکتر زهرا رهنورد در منزل دکتر محسن امین زاده حاضر شده و با خانم اصغر زاده، همسر وی، دیدار کردند.

به گزارش كلمه، در این دیدار نخست وزیر دوران امام به سابقۀ آشنایی خود با امین زاده اشاره کرد و گفت:«آشنایی ما از اوایل انقلاب است و ایشان در آن زمان تقریباً در تمام سفرهای خارجی مهمی که رفتم همراه ما بود و از نظراتش استفاده می‌کردیم.»

وی امین‌زاده را فردی اهل مطالعه و فکر، قوی و پر کار تعریف کرد و بازداشت و نگه‌داشتن افرادی نظیر او را برای کشور و نظام خسارت بزرگی دانست.

مهندس موسوی با اشاره به در پیش بودن سیزدهم آبان، روز ملی مبارزه با استکبار جهانی، اظهار داشت چگونه می‌توان ادعای مبارزه با امریکا کرد و در عین حال سران دانشجویان مسلمان پیرو خط امام نظیر میردامادی و امین‌زاده را در زندان نگاه داشت. پیام این کار چیست؟

وی در پاسخ به اظهارات همسر امین‌زاده در مورد بازداشت او، بازرسی منزل، دوران طولانی نگهداری وی در سلول انفرادی و سختی‌هایی که در این مدت تحمل کرده‌اند، گفت:«جای تاسف است كه اين حوادث روی داده است. یک تحول مهمی در کشور اتفاق افتاده و مردم بدنبال حقوقشان هستند. نباید بیخود آنها را متهم و با آنها برخورد کرد. مردم اغتشاش‌گر نیستند. خواسته‌هایی دارند. طبیعی است اگر به این خواسته‌ها تن داده نشود این وضعیت همچنان ادامه خواهد داشت.»

وی تأکید کرد:«انحرافاتی در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی پیش آمده است که باید اصلاح شود.»

موسوی اظهار امیدواری کرد کلیه زندانیان سیاسی بخصوص دكتر امین‌زاده هر چه زودتر آزادی خود را به دست آورند.

نوشته‌های قدیمی‌تر »